آسيب‌شناسي تربيت دين

دكتر سرور حسيني
جمعه ، 2 بهمن 1388 ، 00:25

آسيب‌شناسي تربيت ديني
نوشتار حاضر در پي حل اين معمّاست که جامعة افغاني، با اينکه ماهيت ديني داشته، و دين، محور اساسي آن را تشکيل مي‌دهد، ولي با اين وجود در مسير تعليم و تربيت ديني چندان قرين توفيق نبوده است.
بر اين اساس نگارنده به دنبال آنست که آسيب‌ها و چالش‌هاي جدي در عرصة تربيت ديني و راه‌هاي برون رفت از آن را مورد بررسي قرار دهد؛ زيرا تربيت جامعه در گرو شناخت دقيق از آسيب‌هايي است که آن را تهديد مي‌کند. به ديگرسخن دست‌يابي به تربيت ديني در هر جامعة در گرو تجزيه و تحليل دقيق از آسيب‌ها، علل و عوامل پيدايش آن‌ها است که هدف اساسي اين نوشتار را تشکيل مي‌دهد.

کليد واژه‌ها: تربيت‌ديني، آسيب‌شناسي، آسيب‌شناسي تربيت ديني، افراط، تفريط و اعتدال.
مفهوم شناسي
1.1.آسيب‌شناسي
آسيب‌شناسي مفهوم جديدي است که از علوم زيستي عاريه گرفته شده و مبتني بر تشابهي است که دانشمندان بين بيماري‌هاي عضوي و انحرافات اجتماعي قائل مي‌شوند. در واقع با شکل‌گيري و رشد جامعه‌شناسي در قرن 19 ميلادي، بهره‌گيري از علوم مختلف براي بيان فرآيندهاي اجتماعي معمول گرديد و در نتيجه بسياري از اصطلاحات و واژه‌هاي رايج در علوم ديگر چون زيست‌شناسي، علوم پزشکي، زمين‌شناسي و مانند آن در جامعه‌شناسي نيز بکار گرفته شد که از آن جمله کلمة «آسيب شناسي» را مي‌توان نام برد.
اين واژه از ريشه يوناني (Path = Patho) به معني رنج، محنت، احساسات و غضب و (Logy) به معناي دانش و شناخت ترکيب يافته است، بنابراين (Pathology) به معناي ناخوشي‌شناسي، مرض‌شناسي، علم تشخيص امراض، مطالعه عوارض غيرعادي به کار مي‌رود.
آسيب‌شناسي در اصطلاح علوم طبيعي عبارت است از: مطالعه و شناخت ريشة بي‌نظمي‌ها در ارگانيسم انساني، بنابراين در مشابهت کالبد انساني با کالبد جامعه اصطلاح «آسيب‌شناسي اجتماعي» براي مطالعه و ريشه‌يابي بي‌نظمي‌هاي اجتماعي و انحرافات و بيماريهاي اجتماعي به کار مي‌رود. مقاصد و وظايف آسيب‌شناسي اجتماعي عبارتند از:
1. مطالعه و شناخت آسيب‌هاي اجتماعي و علل و عوامل و دليل پيدايش آنها.
2. پيش‌گيري از وقوع جرم و انحراف در جامعه به منظور بهسازي محيط زندگي جسمي و خانوادگي.
3. درمان‌کجروي اجتماعي با به کارگيري روش‌هاي علمي و استفاده از شيوه‌هاي مناسب براي قطع ريشه‌ها و انگيز‌‌ه‌هاي اين کجروي ها.
4. تداوم درمان براي پيش‌گيري و جلوگيري از بازگشت مجدد انحرافات اجتماعي.
2.1. آسيب شناسي ديني
آسيب‌شناسي ديني Religious Pathology اصطلاح جديدي در حوزه انديشه ديني است و به مفهوم شناخت آسيب‌ها و اشکالاتي است که به اعتقادات و باورهاي ديني و يا به آگاهي و معرفت ديني و علمي در يک جامعه ديني وارد مي‌شود و يا ممکن است وارد شود.
شايد بتوان گفت که استاد شهيد مطهّري(ره) اولين کسي است که اصطلاح آسيب‌شناسي ديني را وارد حوزة انديشة ديني کرد و در آثار خود از آن بهره برد.
آسيب‌شناسي ديني حوزه هاي متعددي را شامل مي‌شود مانند: آسيب‌شناسي عقايد ديني، آسيب‌شناسي دين‌داري، آسيب‌شناسي نهادهاي ديني، آسيب شناسي جامعه ديني و ... برخي ديگر تعريف کوتاهي از آسيب شناسي ديني ارائه داده‌اند و گفته‌اند آسيب‌شناسي ديني عبارتست از: مطالعه عدم انطباق کنش و عمل دينداري با هنجارهاي ديني.
آسيب‌شناسي ديني، نتيجه کجروي در عرصه روابط عملي و حاصل کج‌انديشي در مقام نظر است. با توجه به تعامل و در هم تنيدگي عمل و نظر، آسيب‌ها شکل بسيط نظري يا عملي ندارند، بلکه به صورت بافت‌هاي پيچيده و تو در تو آشکار مي‌گردند که در اعمال و انديشه‌ها يکديگر را تأييد و تقويت مي‌کنند.
با توضيح و تبيين آسيب‌شناسي اجتماعي روشن مي‌شود که آسيب شناسي ديني در صدد مطالعه، شناخت، پيشگيري و جلوگيري از بازگشت مجدّد بحران‌هايي است که جامعة ديني ما را تهديد مي‌کند.
فرهنگ ديني در جامعه افغانستان در حقيقت خميرمايه حيات ديني و انساني، سرچشمة زايش دانش و معرفت و از ارکان بقاء و ثبات ملّي ما، بشمار مي‌رود، شناخت به روز آسيب‌ها، آفات و بيماريهاي فرهنگي و تربيتي بويژه آسيب‌هاي ديني به منظور پيشگيري و يا درمان مناسب و به موقع و حداقلّ به منظور انتشار بانگ هشدار در مقابله با هجوم فرهنگي خسارت‌بار بيگانگان امري مهمّ و ضروري به نظر مي‌رسد. خصوصاّ با سرعت شگفت‌انگيز ارتباطات و تبادل اطلاعات در عصر اخير، که جهان انساني را با همة وسعت آن تبديل به دهکدةجهاني نموده و به سرعت مرزهاي زماني و مکاني را درنورديده است و فرهنگ‌هاي اصيل و غيراصيل ساکنان کرة زمين را تحت سيطره و نفوذ و تأثير سازنده و يا ويرانگر خود قرار مي‌دهد، ضرورت امر را دو چندان مي‌سازد.
از اين‌رو لحظه‌اي درنگ و بي‌توجّهي، چه بسا جامعه را گرفتار بحران هويت فرهنگي مي سازد؛ همانگونه که يک کشاورز بايد به موقع به دفع يا رفع آفات کشت خويش بپردازد و گرنه زحمت بيهوده‌اي را متحمّل گرديده است، بدون اينکه محصول مطلوبي برداشت کرده باشد. يک عالم ديني يا آسيب‌شناس فرهنگي نيز بايد بهنگام و سروقت نسبت به دفع و رفع آفات، سموم و ويروس‌هاي فرهنگي اقدام مقتضي و مناسب را انجام دهد.
در بحث آسيب‌شناسي دين و دينداري، آسيب و آفت به حقيقت دين بر‌نمي‌گردد، بلکه به نحوة رويکرد مردم به دين، فهم و تلقي آنان از دين و نوع معرفت ديني و شيوة دينداري بازمي‌گردد، آسيب يا آفت به مفهوم ظهور عيب و نقص و خارج شدن از وضع طبيعي و پيدايش تباهي است، چنانکه در کلام امام علي(ع) آمده است: «سبب فساد الدين الهوي» . سبب تباهي دين خواهش‌هاي نفساني است. و يا فرموده است: «کثرة الکذب تفسد الدين» ، بسيار دروغ گفتن، دين را تباه مي‌کند.
آسيب‌شناسي دين و دينداري، عمدتاً در عرصة نظر و عمل ديني است. به عنوان مثال فهم نادرست از زهد در دين، موجب خارج شدن از وضع طبيعي زندگي و فروافتادن دردام افراط و تفريط مي‌شود.
3.1. آسيب‌شناسي تربيت ديني
تربيت ديني، تربيت بر اساس مفاهيم و معيارهاي ديني است. هرگاه اين مفاهيم و معيارها مورد بدفهمي قرار گيرد، يا حيطه آنها به غلط، بيشتر يا کمتر از آنچه هست، ارزيابي گردد، و يا در مواجهه با مسايل نوظهور عصر و دوران، به صورت نابه‌جا مورد استفاده قرار گيرد، آسيب‌هايي در تربيت ديني آشکار خواهد گرديد. براين اساس، آسيب‌شناسي تربيت ديني به اين معناست که اختلال‌هاي مفهومي و مصداقي در بکارگيري مفاهيم و معيارهاي ديني در جريان تربيت مورد بازشناسي قرار گيرد و معين گردد که در هر مورد، کدام نوع از اين اختلال‌ها در کار بوده و چه نوع آسيب‌هايي را در ذهن و ضمير متربيان موجب مي‌گردد. در جهت مقابل آسيب، سلامت و اعتدال در تربيت ديني است. مقصود از سلامت و اعتدال در تربيت ديني اينست که مفاهيم و معيارهاي ديني، به دور از اختلال‌هاي مفهومي و مصداقي مذکور، بازشناسي شود و مشخص گردد که نتايج مثبت بکارگيري آنها در تربيتي ديني چيست؟
ضرورت آسيب شناسي تربيت ديني
بحث از آسيب‌شناسي تربيت ديني از اين جهت ضرورت دارد که تر بيت ديني عملا بدون آسيب‌شناسي آن ممکن نيست. چنانچه برنامه‌ريزي براي تربيت ديني جامعه ضروري است و علما و انديشمندان ديني و دلسوزان امور تربيتي جامعه بايد به نحو دقيق مشخص کنند که در افراد جامعه چگونه تحوّل ايجاد کرده و آنان را براساس آموزه‌هاي ديني تربيت کنند، درست به همين اندازه، آسيب‌شناسي تربيت ديني و بررسي موانع و چالش‌هاي فرا رو نيز ضروري و ارزشمند است. آسيب‌شناسي حرکتي است که در آن، توجه و نگاه‌ها معطوف به آفت‌ها و مشکلات و ناکامي‌هاي تربيتي است. در حقيقت کار تربيتي مانند کار باغباني است که اگر در تهيه بذر و آب و کود اهتمام ورزد، ولي به دفع يا رفع آفات کشت خويش نپردازد زحمت بيهوده‌اي را متحمل گرديده و محصول را از دست داده است. لذا آسيب‌هاي تربيتي، تلاش‌هاي تربيتي را خنثي نموده و اثرات تربيت را از بين مي‌برد. از اين جهت، شناخت جنبه‌هاي منفي در جريان تربيت ديني، کم‌بهاتر از شناخت جنبه‌هاي مثبت نخواهد بود.
آسيب هاي تربيت ديني
نگارنده در اين مقاله آسيب‌ها را در قالب جدولي نشان داده است که از قسمت عمده تشکيل شده است که دو قطب او ل و آخر، ناظر به آسيب‌ها و نقطة مياني، ناظر به حالت مطلوب يا وضعيت سلامت است که ما آن را حالت اعتدال ناميده‌ايم. بنا براين آسيب به معناي گذر از حد اعتدال است که در هر جاي متناسب با‌ آن مورد معني پيدا مي‌کند. به عبارت ديگر، در هر محور، دو لغزشگاه وجود دارد که عبارتند از حالت‌هاي افراط و تفريط در حقيقت همان راه ميانه و وسطي که ما از آن به اعتدال ياد کرديم وضعيت مطلوب است. اين شيوة آسيب‌شناسي را مي توان از روايات اهل بيت(ع) بويژه از سخنان حکيمانة اميرالمؤمنين(ع) استفاده کرد، آن حضرت مي‌فرمايد: «الْيَمِينُ وَ الشِّمَالُ مَضَلَّةٌ وَ الطَّرِيقُ الْوُسْطَى هِيَ الْجَادَّةُ عَلَيْهَا بَاقِي الْكِتَابِ وَ آثَارُ النُّبُوَّةِ وَ مِنْهَا مَنْفَذُ السُّنَّةِ وَ إِلَيْهَا مَصِيرُ الْعَاقِبَةِ» ؛چپ و راست گمراهى، و راه ميانه، جادّه مستقيم الهى است كه قرآن و آثار نبوّت، آن را سفارش مى‏كند، و گذرگاه سنّت پيامبر (ص) است و سرانجام، بازگشت همه بدان سو مى‏باشد. از ديگر سخنان مولا نيز مي‌توان اين مطلب را استفاده کرد، ايشان در جاي ديگر مي‌فرمايد: «ما اهل بيت(ع) تکيه‌گاه ميانه‌ايم، عقب ماندگان به ما مي‌رسند و پيش‌تاختگان به ما باز مي‌گردند.»
در اين نوشته سه محور در مورد آسيب‌شناسي تربيت ديني در نظر گرفته شده که عبارت است از:
قطب اول (افراط) حدّ اعتدال قطب دوم (تفريط)
1 حصاربندي مرزشناسي حصارشکني
2 خرافه پردازي حقّ باوري راز زدايي
3 سخت گيري سهل گيري سهل انگاري
بدون‌شک، دامنة بحث، گسترده‌تر از اين حدّ است و نمي‌توان آن را در اين سه محور خلاصه نمود و مي‌توان در تحقيقاتي گسترده آن را به صورت گسترده و مستوفي بحث کرد. ليکن ما در اين مقاله به صورت فشرده هر يک از محورهاي فوق را جداگانه مورد بحث و بررسي قرار مي‌دهيم.
1.3. محوراول: حصاربندي، حصارشکني و مرزشناسي
قطب اول (افراط) حد اعتدال قطب دوم (تفريط)
حصار بندي مرزشناسي حصار شکني
در اين محور، آسيب‌هاي تربيتي جامعه در دو طرف محور (قطب اول و قطب دوم) قرار دارد. در اين حالت افراط (حصاربندي) دست‌اندرکاران و برنامه‌ريزان امور تربيتي و مربيان جامعه، جريان تربيت را به نحوي تنظيم مي‌کنند که طي آن، افراد تحت تربيت، به طور کامل از عوامل منفي به دور باشند. لازمة اين امر، حصاربندي اطراف جامعه، و جدا کردن و قرنطينة شديد و قطع رابطه با ساير کشورها، به دليل تأثيرات منفي آنها و تهاجم فرهنگي است. مربيان تربيتي در اين روش به اين صورت استدلال مي‌کنند که براي مصون نگه داشتن افراد از لطمه‌هاي باطل، ما مجبوريم که در پي آن رويم که ميان افراد تحت تربيت و فضاهاي ديگر ديواري بکشيم و بين افراد جامعه و ديگران فاصله بيفکنيم.
در اسلام، اين نوع روش تربيت به منزله خط مشي اساسي حفظ و تربيت آدمي، تخطئه شده است. اين مسئله به خوبي در مخالفت شديد پيامبر(ص) با مشروعيت رهبانيت در اسلام آشکار است. رهبانيت، يکي از شيوه‌هاي تربيتي قرنطينه‌اي و حصاربندي در تربيت ديني است که در آن مربيان تربيتي مي‌کوشند با دور کردن افراد از محيط طبيعي و محصور نمودن آنها در محيطي جدا از ديگران، آنان را سالم و محفوظ نگاه دارد. قرآن کريم به اين نکته اشاره دارد که مسيحيان، خود رهبانيت را چون بدعتي در آيين عيسي(ع) پديد آوردند و چنين روش تربيتي، اصالتي در دين مسيحيت نداشته است. خداي متعال در اين مورد مي فرمايد: ﴿وَ رَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ إِلَّا ابْتِغَاءَ رِضْوَانِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَايَتِها﴾ ؛ و رهبانيّتى را كه ابداع كرده بودند، ما بر آنان مقرّر نداشته بوديم گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود، ولى حقّ آن را رعايت نكردند.
تربيت قرنطينه‌اي، روش تربيتي صحيحي نيست و يکي از لغزشگاهها و نقاط آسيب‌زا و مشکل‌آفرين در تربيت ديني است. آسيب‌زايي اين نوع روش تربيتي در آن است که با دور نگه داشتن افراد از مسايل و مشکلات، امکان مقاومت را در آنها از بين مي‌برد. مقاومت و اصطکاک، تنها با رويارويي رخ مي‌دهد و رشد مي‌کند. حصاربندي به منزله خط مشي اسلامي تربيت، آسيب‌پذيري را در افراد رشد مي‌دهد.
البتّه حصاربندي به منزله تاکتيک موقّت (نه خط مشي کلّي و اساسي)، اجتناب‌ناپذير و حتّي بسيار سودمند و مفيد است. چنانکه در اوايل دوران کودکي و يا در موقعيت‌هاي بسيار حسّاس و شکننده، استفاده از آن ضروري است. اين روش تربيتي قرنطينه‌اي که به صورت محدود و موقّت و آن هم در جايگاه خاص خودش و به منزله تدبيري براي تقويت قدرت رويارويي در نظر گرفته شده است، بدون اشکال به نظر مي‌رسد ولي اگر اين امر موقتي به صورت روش تربيتي دائمي مورد استفاده قرار گيرد، مشکل‌آفرين و آسيب‌زاست.
اشکال مذکور در اين روش تربيتي اشکالي کلي و عام است. امّا اشکال ويژه‌اي نيز خصوصاً در عصر حاضر وجود دارد و آن اينست که در عصر کنوني، اين روش تربيتي در بسياري از جوامع مخصوصا در جامعة افغاني در عمل، امکان‌پذير نيست؛ زيرا ما به طرف دوراني پيش مي‌رويم که خود، ديوارشکن و حصارشکن است و مهار و جلوگيري از اين موج و جريان سريع از کسي ساخته نيست. زيرا در جهان امروزي رشد روزافزون استفاده از اينترنت و رشد وسايل و امکانات ارتباطي، امکان چنين امري را غيرممکن مي‌سازد. و در عصر حاضر ما شاهد ارتباط‌هاي پيچيده و حذف فاصله‌ها هستيم. رشد حيرت‌انگيز فن‌‌آوري ارتباطي در عصر حاضر، تقابل دور، نزديک را از بين برده است. بنابراين، ممکن است يک شهروند افغاني يا حتّي کودک و نوجوان هموطن در يک ولسوالي دورافتاده از طريق شبکه‌هاي ارتباطي با دورترين نقاط جهان ارتباط برقرار کند. مفاهيم (دور – نزديک) و (اينجا و آنجا) ديگر در حال از بين رفتن است و گذشته از آن مهاجرت در دورترين نقاط جهان اکنون به آساني ميسر است. در حال حاضر بسياري از هموطنان ما در سراسر جهان پراکنده شده مشغول کار و فعاليت و تحصيل هستند. از اين جهت نمي‌توان حصار و ديواري مستحکم ايجاد نمود. اين از ويژگي‌هاي دوران ارتباطات است که به شدّت در حال گسترش است و ما خواه و ناخواه در معرض آن قرار داريم.
يکي از مهمترين تأثيرات رسانه‌ها، نفوذ بر خانواده سنّتي افغاني است. فيلمهاي خارجي شکل سنّتي خانواده را تحت تأثير قرار داده و شکل آن را به سوي خانواده‌هاي هسته‌اي تغيير مي‌دهد و به تدريج از نقش آفريني بزرگترها کاسته مي‌شود.
آنچه در رسانه‌هاي امروز در افغانستان شاهد آن هستيم، حرکت شتابنده به سوي گسست خانواده‌هاي تمرکزگرا و کاهش نقش بزرگتر در آن مي‌باشد. اين اثرگذاري در رسانه هاي ديداري کشور ما به اين ترتيب است که رسانه‌هاي مذکور به دليل عدم توليد فيلم‌ها و سريال‌هاي مورد نياز خويش، آنها را از رسانه‌هاي خارجي تهيه مي‌کنند و در نتيجه از تأثيرپذيري‌هاي محيطي و سياست‌گذاري شده در امان نمي‌مانند.
به عنوان مثال مهمترين و بيشترين ساعاتي را که مردم ما در داخل کشور به تماشاي تلويزيون‌ها اختصاص مي‌دهند درست زماني است که سريال‌هاي هندي روي آنتن مي‌روند.
پس ممکن است تربيت حصاربندي و قرنطينه‌اي در روزگاري، به نحوي ممکن و تا حدي مطلوب بوده باشد. زماني که بتوانيم در محيط بسته‌اي زندگي کنيم و ارتباط ما با نقاط ديگر، منقطع و يا ضعيف باشد، چنين روش تربيتي ممکن، و حتي کارآمد و مفيد مي‌باشد. امّا هنگامي که ارتباط گسترش يابد و امواج در تصادم قرار گيرند، ديگر اين شيوه تربيتي در جامعه امکان‌پذير و موفقيت‌آميز نخواهد بود.
قطب ديگر اين محور را حصار‌شکني که از جمله آسيب‌هاي تربيت ديني در جامه است تشکيل مي‌دهد. حصارشکني به معناي دست شستن از هر گونه حصار بندي و مرزبندي است. برخلاف قطب اوّل محور که در آن سعي بر آن بود که فرد را در حصار قرار دهند، ولي در اين قطب، فرد هيچ نوع مرزبندي و فاصله‌اي را در نظر نمي‌گيرد و در واقع افراد را مجاز مي‌شمارند که به هر نوع ارتباطي روي آورد. و در اين روش در حقيقت فرد، دين را امر دروني و انتزاعي در نظر مي‌گيرد. و به تکاليف ديني اش عمل ننموده و اعمال ديني را انجام نمي‌دهد و معتقد است که فقط ضميرش پاک باشد، نيازي به اعمال ظاهري نيست. در اين روش، در حقيقت تربيت معناي خود را از دست مي‌دهد. زيرا تربيت ديني با نوعي مرزبندي همراه است. البتّه در روشهاي تربيتي غير ديني نيز مرزبندي وجود دارد. انکار هرگونه مرزبندي، به معناي انکار نظام تربيتي است. زيرا تربيت بدون مرز، نقض غرض مي‌کند زيرا مي‌خواهند با هر نتيجه‌اي سازگار باشد، در حالي که اين نتيجه‌ها خود مي‌تواند با هم ناسازگار و تناقض‌آميز باشند. تربيت اسلامي به منزله تربيت‌ديني، حالت بي‌مرزي را نمي‌پذيرد، از اين رو، قرآن کريم از مرزهايي سخن به ميان مي‌آورد که نبايد از آنها تجاوز کرد. قرآن کريم در اين مورد مي‌فرمايد: ﴿تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلَا تَعْتَدُوهَا وَ مَن يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَأُوْلَئكَ هُمُ الظَّالِمُونَ﴾ ؛ اينها حدود و مرزهاى الهى است از آن، تجاوز نكنيد! و هر كس از آن تجاوز كند، ستمگر است.
متوليان امور تربيتي، علما و انديشمندان و دلسوزان جامعه، بايد به اين آسيب‌ها آگاهي داشته باشد تا از افراط و تفريط در روش تربيتي به دور باشند.
حالت مطلوب و راه برون رفت از افراط‌ها و تفريط‌ها(حصاربندي و حصارشکني) حفظ حالت اعتدال است که ما آن را مرزشناسي تعبير مي‌کنيم. نکته قابل توجه اينست که در حال اعتدال، نيز مرز وجود دارد و از اين جهت با قطب دوّم (حصار شکني) متفاوت خواهد بود. از سوي ديگر، مرزبندي به شکل هميشگي وهمه جا نخواهد بود، از اين جهت با قطب حصاربندي نيز متفاوت است.
به عبارت ديگر، در حالت اعتدال (مرزشناسي)، امکان ارتباط جامعه و افراد با عوامل پيرامون خود به طور اساسي و کلّي قطع نمي‌گردد، بلکه وي در عين ارتباط با آنها مي‌کوشد ميان آنها تفکيک و تمايز بگذارد. اعتدال و مرزشناسي به معناي ايجاد توانايي ارزيابي در افراد است و اين مستلزم به دست آوردن معيارهاست. افراد جامعه بايد قدرت ارزيابي به دست آورند. ارزيابي است که انسان را قادر به انتخاب و طرد مي‌کند.
اگر ارزيابي و معيار نباشد، ممکن است فرد، امور را يکجا بپذيرد يا يکجا طرد کند که هر دو ناصواب است. به اين ترتيب، در اعتدال (مرزشناسي) در عين حال که فرد با عوامل پيراموني و اطراف خود در ارتباط است، مي‌آموزد که با ارزيابي، جنبه‌هاي مثبت و منفي آنها را بازشناسي کند. که اين مسئله، سبب مي‌شود فرد با يک کتاب انحرافي يا فيلمي که مشاهده نموده، منفعل و تحت تأثير قرار نگيرد، بلکه بوسيله رشد قوه داوري توانايي و نيروي تشخيص آن را مي‌يابد که در قبال آن، موضعي صحيح اتخاذ نمايد.
مراد از داوري آن نيست که فرد، به نتيجه‌گيري‌هاي قالبي بپردازد و با بکار گيري تعابير کلي «خوب» و «بد» به بيان عبارات تهي بپردازد. بلکه داوري فعاليتي است جزئي‌نگر و استدلالي که با تفکيک موارد يا عناصر مختلف يک پديده و ذکر دلايل متقاعد کننده، آنها را مورد ارزيابي قرار مي‌دهد. به اين معنا، داوري مستلزم بحث و گفتگوي متقابل خواهد بود و با اظهار يک ادعاي کلي پايان نمي‌گيرد.
بنابراين، اگر به طور مثال، دانش‌آموزي گفت: فلان فيلم مبتذل را ديده است، نبايد با ديدگاهي حصاربندي و قرنطينه‌اي مورد نهي يا توبيخ قرار گيرد؛ همانطور که نبايد با ديدگاهي بي‌مرز، برخورد خنثي با وي صورت گيرد. اعتدال و مرزشناسي ايجاب مي‌کند که با وي راجع به فهم و ارزيابي‌اش از اين کتاب يا فيلم پرس و جو کنيم. در اينجا مربي با تأييد وتقويت نقاط قوّت ارزيابي دانش‌آموز و تبيين ضعف‌هاي آن، وي را به اشراف نسبت به آنچه ديده است توانا مي‌گرداند و او را قادر مي‌سازد که انتخاب و طرد کند.
هنگامي که ذهن فرد، انتخاب و طرد را آموخته باشد و معيارها را بدست آورده باشد، سالم و معتدل مي‌ماند و قرنطينه و حصاربندي و سخت‌گيري هم لازم ندارد؛ چنانچه بدن وي با داشتن نظام و معيارهايي معين و مشخص، قوة تشخيص و نيروي داوري با محيط آلوده بيرون تبادل مي‌کند و با طرد و قبول، سلامت خود را حفظ مي‌کند. ملازمت طرد و قبول در ارزيابي بسيار مهم است. طرد کامل يا قبول کامل، به طور معمول جانبدارانه و متعصبانه است زيرا امور مختلف، بطور غالب، آميزه‌اي از درست و نادرست يا مطلوب و نامطلوبند. آنچه در اعتدال و مرزشناسي مهم است، توانايي تفکيک و تمييز وتشخيص همة جنبه‌هاست و همين توانايي است که فرد را نجات خواهد داد.
به اين ترتيب، در حالت مرزشناسي، فرد مورد تربيت، مانند راننده‌اي است که در جاده حرکت مي‌کند و مي‌آموزد که چگونه موانع را شناسايي کند و در صورت لزوم ترمز کند يا از کنار آنها بگذرد و از پيچ چطور دور بزند تا به دره سقوط نکند. او براي عمل خود بر اساس مقررات، معيارها و ضابطه‌ها عمل مي‌کند.
در قرآن کريم و روايات پيشوايان ديني نيز بر همين مسئله « اعتدال و مرزشناسي» تأکيد شده است و حصاربندي و حصارشکني، هيچ يک مورد قبول قرآن و روايات نيست. قرآن کريم در اين مورد مي‌فرمايد: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ عَلَيْكُمْ أَنفُسَكُمْ لاَ يَضُرُّكُم مَّن ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ﴾ ؛ اي کساني که ايمان آورده‌ايد، به خودتان بپردازيد، هرگاه شما هدايت يافتيد، آن کس که گمراه شده به شما زيان نمي‌رساند
از آيه شريفه اين نتيجة بسيار مهم به‌دست مي‌آيد که شخصي که قوه و نيروي دروني تشخيص و داوري را پيدا کرد، در ارتباط با گمراهان جامعه، آسيبي به وي نخواهد رسيد. پس حصاربندي و قرنطينه تاکتيک معقول و موقّتي است و در متون اسلامي نيز مورد توجه واقع شده است ولي به عنوان اصول اساسي روش تربيتي تلقي نشده است.
2.3. محور دوم: خرافه پردازي، راز زدايي و حق باوري
قطب اول (افراط) حدّ اعتدال قطب دوم (تفريط)
خرافه پردازي حق باوري راز زدايي

در اين محور، قطب اول خرافه‌پردازي است و قطب دوم راز زدايي ناميده شده است که هر دو از جمله آسيب‌هاي تربيت ديني است و حدّ اعتدال آن حقّ باوري است.
خرافات به عقايد و افکار يا آداب و اعمال نامعقول و بي‌اساس گفته مي‌شود که علم به درستي آن نداشته و از خير و شرّ بودنش اطلاع نداريم، امّا به علت شيوع و رواج داشتن، آنها را پذيرفته‌ايم.
علامه طباطبايي، در مورد تاريخچة خرافات مي‌نويسد: «بشر از قديمي‌ترين اعصار، گرفتار اينگونه آراء خرافي بوده و تا امروز نيز هست و آنطور که بعضي گمان کرده‌اند، خرافه پرستي از خصائص شرقي‌ها نيست، بلکه همانقدر که در شرقي‌ها هست، در غربي‌ها هم هست،... علّتش هم اين است که انسان هيچ وقت از تقليد در آراء نظري و حقايق اعتقادي خالي نيست، اين از يکسو و از سوي ديگر از احساسات و عواطف نفساني هم خالي نيست.»
مهمترين عامل پيشرفت سريع اسلام و گسترش بي‌سابقه و شگفت‌آور اين آخرين دين الهي، مبارزه با خرافه‌ها و افسانه‌ها بوده و پيامبر گرامي اسلام(ص) با سلاح علم و عقل و منطق و تفکّر وارد ميدان شده و دين اسلام را گسترش دادند. پيامبر گرامي اسلام(ص) در مورد مبارزة خودشان با خرافات مي‌فرمايد: «کلّ مأثرة من الجاهلية تحت قدمي» ؛ با پديد آمدن اسلام. کليه مراسم و عقايد خرافي و افتخارات موهوم جاهلي، محو و نابود گرديد و زير پاي من قرار گرفت.
هانري کربن اسلام‌شناس معاصر فرانسوي مي‌گويد: «اگر انديشة محمد(ص) خرافي بود و اگر قرآن او وحي الهي نبود هرگز جرأت نمي‌کرد بشر را به علم دعوت کند. هيچ بشري و هيچ طرز فکري به اندازة محمد(ص) و قرآن به دانش دعوت نکرده‌اند تا آنجا که در قرآن نهصد و پنجاه بار از علم و فکر و عقل سخن به ميان آمده است.
مولوي بلخي هم در مورد مبارزه پيامبر(ص) با خرافات و بت‌پرستي مي‌گويد:
چند بت بشکست احمد در جهان تا که رب گوي گشتند امتان
گر نبودي کوشش احمد توهم مي پرستيدي چو اجدادت صنم
اين سرت وارست از سجدة صنم تا بداني حقّ او را بر امم
پيامبر گرامي اسلام(ص) وقتي معاذ بن جبل را براي تبليغ دين به يمن اعزام نمودند، به او فرمودند: «اي معاذ! آثار جاهليت و افکار و عقايد خرافي را، از ميان مردم نابود کن، و کوچک و بزرگ سنن اسلام را که همان دعوت به تفکّر و تعقّل است، احياء کن.»
از اين سخن رسول گرامي اسلام اين نتيجه بدست مي‌آيد که يکي از وظايف مهم مبلّغ دين مبارزه با خرافات، و امور جعلي و ساختگي است، تا مردم به واقعيت دين اسلام دست پيدا کنند و بدان عمل کنند.
رواج خرافات در حقيقت حاصل تحريف حقايق ديني است و علاوه بر اين که حقيقت ديني را بي‌اعتبار مي‌سازد و از دين، صورتي نازيبا ترسيم مي‌کند، در جريان تربيت ديني، کساني را به اعتقاد بر اين امور بي‌ اساس پاي‌بند مي‌کند.
قرآن کريم، امور ذيل را مهم‌ترين عوامل پيدايش خرافات قلمداد مي‌کند :
1- جهل و ناداني ، 2- تقليدهاي کورکورانه و بي‌اساس ، 3- بکار بستن احساسات، به جاي تعقّل.
بايستي علما و مربيان ديني براي مبارزه با خرافاتي که در جامعه وجود دارند، راه چاره‌اي انديشديده و با آنها بطور ريشه‌اي و جدي مبارزه کنند. نمونه‌هايي از خرافاتي که در جامعه وجود دارد و بعضي از آنها جنبه مذهبي به خود گرفته که برخي آن‌ها، عبارتند از: ريختن خون براي خانه و اتومبيل نو، تصويرهاي جعلي پيامبران و ائمه معصومين(ع)، خواب‌نامه‌هاي جعلي، ادعاي ارتباط با امام زمان(عج)، آويزان کردن چيزهايي در محل ورودي برخي خانه‌ها و مغازه‌ها و همچنين جلوي شيشة بعضي ماشين ها و معمولا اينها را از نخهاي رنگارنگ و دانه‌هاي اسپند درست مي‌کنند و معتقدند که از چشم زخم و خطرات جلوگيري مي‌کند. بند بستن به سقاخانه، گره زدن نخ به ضريح‌ها و دربهاي اماکن مقدسه، طالع بيني و آب ريختن بر بدن گربه باعث در آوردن سل مي‌شودو...
در قطب دوم، راز زدايي قرار دارد. منظور از راز زدايي، ساده‌سازي است، به اين معنا که هر چيزي بي کم و کاست، به اموري عادي و معمولي تبديل گردد. وقتي مربي در جريان تربيت ديني به اين محور نزديک مي‌شود، تلاش مي‌کند هر امر خارق العاده‌اي را امري عادي جلوه دهد و هر معجزة الهي را به زبان امور عادي که در اطراف ما جريان دارد بيان کند. اين نيز آسيبي است که در تربيت ديني محسوب مي‌شود. اين افراد چون به خرافه‌پردازي گرفتار نشوند، به مسئله ساده سازي معجزات و امور خارق العاده رو مي‌آورند.
در حد ميانه، حق باوري قرار دارد. در حق باوري، فرد به دور از خرافه پردازي و ساده‌سازي، به حقايق مسلّم ديني معتقد مي‌شود. مانند زنده کردن مردگان توسط حضرت عيسي(ع)، عصا و يد بيضاي موسي(ع) بايد يکي از معجزات پيامبر اسلام نيز آورده شود. قبول اين نوع حقايق، به نحوي که در قرآن کريم و متون ديني آمده آن را از خرافه پردازي متمايز مي‌سازد، همانطور که آن را از راز زدايي نيز متفاوت مي‌کند. در حالي که در جريان راز زدايي، سعي و تلاش مربّي بر آن است که همه مسائل ماواري طبيعي را به حد طبيعت تنزّل دهد و امري عادي جلوه دهد، دين و تربيت ديني به دنبال آن است که فهم آدمي از طبيعت را نيز آغشته به ماواري طبيعت سازد و به آنان بفهماند که در وراي اين هستي قدرتي قرار دارد که تمام رشته‌هاي علم و قدرت و تدبير به او متصل است. بنابراين، تربيت ديني در پي آن است که حق يابي و حق باوري را در افراد پديد آورد تا از دو آسيب خرافه‌پردازي و راز زدايي، در امان بماند.

محور سوّم: سخت‌گيري، سهل انگاري و سهل گيري
قطب اول (افراط) حد اعتدال قطب دوم (تفريط)
سخت گيري(اجبار) سهل‌گيري سهل‌انگاري

در اين محور، قطب اول، اجبار و سخت‌گيري است که در واقع به معناي يک نوع کمال‌گرايي افراطي بدون توجّه به محدوديت و ظرفيت افراد است. در واقع اين نوع آسيب حاصل نوعي شتاب‌زدگي است که مربيان امور تربيتي مي‌خواهند در زماني کوتاه، افراد را بطور سريع تربيت کنند.
بعنوان مثال در جامعة ما مخصوصاً در مکاتب قديمي (اعم از سنّتي و جديد) اولياء و مربيان از روش اجبار و تحميل و سخت‌گيري استفاده مي‌کند و با ضرب و شتم کودکان را وادار به درس خواندن و اعمال مذهبي مي‌نمودند و مي‌خواستند از اين طريق معارف ديني را آموزش دهند.
که در بسياري از موارد با مقاومت افراد روبرو مي‌شوند، در صورتي که سخت‌گيري و عجله و شتاب در تربيت يک امر منفي و آسيب‌زا است.
جنبة ديگر محور، سهل‌انگاري و بي مبالاتي و بي نظمي است. به اين معنا كه در جريان تربيت ديني، ضوابط و معيارهاي ديني چنان سست شود كه عدم رعايت آنها هيچ حساسيتي را در فرد بوجود نياورد. اين بي‌بند و باري و بي‌قيدي در امور ديني مانند سمّي مهلك است كه آسيب زاست. قبلاً اشاره شد كه روشهاي تربيتي امور ضابطه‌مند و از نظام هندسي خاصّي برخوردار است كه بايد به تدريج مراحل خودش را طي كند.
از اين جهت در اسلام سخت‌گيري و سهل‌انگاري و بي‌‌قيدي در امور تربيتي، هر دو سخت مذموم شمرده شده است. و مهمترين راهكاري كه براي جلوگيري از اين افراط و تفريط انديشيده شده است سهل‌گيري و آسان‌گيري در امور تربيت ديني است و حالت اعتدال آن سهل‌گيري است كه در سخن نبي گرامي اسلام به آن اشاره شده است: «بعثني بالحنفية السهلة السمحة» ؛ خداوند مرا با دين حق‌گراي آسان و ملايم بر انگيخت. بنا بر اين، آسان‌گيري و سهل‌گيري يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي شريعت پيامبر است.
مهمترين آسيب‌هاي تربيتي كه در شرايط فعلي جامعة ما را تهديد مي‌كند عبارتند از:
1- كم رنگ شدن نقش امر به معروف و نهي از منكر
2- بي‌اعتمادي و نگراني از آينده
3- احساس خستگي افراد جامعه از برخي سخنراني‌ها و مطالب تكراري
4- دنيا زدگي و دنيا‌طلبي
5- دامن زدن به اختلافات قومي و منطقه‌اي و قبيله‌اي و مذهبي و ...
6- فقر و محروميت توده مردم (فشار شديد اقتصادي بر مردم)
7- نارضايتي مردم از وضعيت تشكيلاتي- اداري حكومت و رشوه‌خواري در سطح وسيع
8- گسترش كارهاي فردي و به حاشيه رفتن مشاركتهاي عمومي و فعاليتهاي جمعي
9- رواج ناهنجاري‌هاي اجتماعي و شكل‌گيري بحران‌هاي اخلاقي (بي‌هويتي و سرگرداني جوانان، شيوع اعتياد و ...)
10- سرمايه‌گذاري كشورهاي غربي به سركردگي آمريكا براي مقابله با فرهنگ ديني جامعه
11- تهاجم برنامه‌ريزي شده دشمنان خارجي جهت انحراف نسل جوان و ...
نتيجه‌گيري و جمع‌بندي:
به نظر مي‌رسد نخستين قدم براي مبارزه با‌ آسيب‌ها و مشكلات جامعه، پذيرش اين واقعيت است كه جامعة امروز ما با مشكلات و آسيب‌هاي جدّي روبه‌رو است. پذيرش درد و آسيب اولين قدم است. پس از پذيرش آسيب، آسيب‌شناسي و يا راهكار براي مبارزه با آسيب‌هاي اجتماعي است. در گذشته روش مبارزه با مشكلات جامعه و آسيب‌هاي آن، شيوه‌ها و روشهاي سنّتي و قديمي از قبيل تكفير، تفسيق، تحديد، تهديد و ترور بود شايد ديگر براي مقابله با مسائل فکري و شبهات و پرسشهاي جوانان آن راهكارها اثربخشي خود را در اين مقطع تاريخي از دست داده باشد.
اين مقاله با اذعان به اين مطلب که آسيب ها و راهکارهاي فراواني فرا روي تربيت ديني وجود دارد، به مهم‌ترين آسيب ها در اين زمينه پرداخته که عبارتند از: الف: حصاربندي و حصارشکني ب: خرافه پردازي و راز زدايي ج: سخت‌گيري و سهل‌انگاري که در خلال پرداختن به اين آسيب‌ها راهکارها و راه‌هاي برون رفت از اين آسيب‌ها را نيز تبيين کرده است که به ترتيب عبارت است از: اعتدال و مرزشناسي، حق باوري و سهل‌گيري.
در خاتمه نگارنده براي گسترش و تقويت تربيت ديني راهكارهاي ذيل را پيشنهاد مي‌کند:
1- حوزه‌هاي علميه در افغانستان در انديشه‌سازي جامعه مشاركت فعال‌تري بر عهده گيرند.
2- تبيين نظام‌مند فرهنگ اسلامي در سطوح گوناگون مورد نياز جامعه به زبان روز و متناظر به جنبه‌هاي كاربردي آن، از اهميت ويژه‌اي برخوردار است.
3- ارائه الگويي محبوب و دوست‌داشتني از اسلام كه باعث جذب جوانان شود.
4- آموزش قرآن و عقايد.
5- دشمن‌شناسي و برخورد آگاهانه با دشمن و اقدامات او و افشاگري عليه دشمن
6- تقويت بنيه‌هاي اخلاقي، معنوي و ديني و سياسي مردم جامعه و زمينه‌سازي براي رشد و بالندگي جامعه
7- استفاده از تكنولوژي جديد و رسانه‌هاي گروهي در جهت گسترش فرهنگ ديني

پی نوشت ها:
- Pathology.
- آريان‌پور، عباس، فرهنگ كامل انگليسي فارسي، اميركبير، تهران، ج4، ص 3821، و داورپناه، محمدرضا، فرهنگ جامع علوم تربيتي، آستان قدس رضوي، مشهد، ج اول، 1379، ص 283.
- Pathology Social.
- مطهري، مرتضي، انسان و سرنوشت، قم، صدرا، بي‌تا، ص 20، و خسروپناه، عبدالحسين، آسيب‌شناسي جامعة ديني، دفتر نشر معارف، تهران، چ دوم، 1386، ص 134.
- ابوالقاسمي، محمد جواد، فراهاني، محسن، پژوهش در آسيب‌‌شناسي توسعه فرهنگ ديني، دفتر مطالعات توسعه فرهنگ ديني، چاپ اول، تهران، 1384، ص 38.
- Global Village.
- رهنمايي، احمد، آسيب‌‌شناسي فرهنگي، معرفت، ش 30، ص 28.
- خوانساري، جمال الدين، شرح غرر الحكم و درر الكلم، با مقدمه و تصحيح ميرجلال الدين حسيني، ارموي، انتشارات دانشگاه تهران، 1360، ج4، ص 73.
- همان.
- ساجدي، ابوالفضل، دين‌گريزي چرا؟ دين گرايي چه سان، انتشارات مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره) چاپ اول، قم، 1384، ص 18.
رضي، شريف، نهج البلاغه، خطبه16.
- رضي، شريف، همان، ترجمة عبدالمحمد آيتي، تهران، دفتر نشر و فرهنگ اسلامي، چاپ سوم، 1378، حكمت 109.
- در اين قسمت از مطلب از مقاله دكتر خسرو باقري تحت عنوان «آسيب و سلامت در تربيت ديني» الهام گرفته شده و تلاش شده است با آسيب‌شناسي جامعة ما پيوند زده شود. تربيت اسلامي، كتاب ششم، مركز مطالعات تربيت اسلامي، تابستان، 138 ش.
- حدید / 27.
- تافلر، الوين، موج سوم، مترجم، شهين دخت خوارزمي، تهران: نشر فاخته، چاپ دهم، 1374، ص 291.
- فصلنامه تخصّصي پگاه انديشه، شماره 3-2، زمستان و بهار، 87 – 1386، ص 52.
- مجلة تربيت اسلامي،شماره 6، سال 1380، ص 16.
- همان، ص 19.
سوره بقره آيه 229.
- همان، ص 20.
- ابوالقاسمي، جواد، فراهاني، محسن، پژوهشي در آسيب‌شناسي توسعه فرهنگ ديني، دفتر مطالعات توسعه فرهنگ ديني، چاپ اول، تهران، 1384، ص 42، و تربيت اسلامي، شمارة 6، سال 1380، ص 20.
- نهج البلاغه، خطبه 80.
- مائده / 105.
- تربيت اسلامي، شماره ششم، سال 1380، ص 55.
- دائره المعارف تشيع، نشر شهيد سعيد محبّي، تهران، 1378، ج7، ص 107.
- طباطبائي، محمد حسين، الميزان، ترجمه، محمدباقر موسوي، دفتر انتشارات اسلامي حوزه علميه قم، ج1، ص 638، 639.
- محمد عبدالملك، ابن هشام، سيرة ابن هشام، المكتبه العصريه، بيروت، الثانيه، 1419، ج3، ص 412.
- عليقلي، محمد مهدي، قرآن از ديدگاه 114 دانشمند جهان، انتشارات سينا، چ اول، 1375، ص 20.
- جلال الدين محمد مولوي، مثنوي معنوي، انتشارات اقبال، چاپ دوم، 1377، ص 198.
- محمد عبدالملك، ابن هشام، سيره ابن هشام، المكتبه العصريه، بيروت، ط الثانيه، 1419، ج 3، ص 412، ابن شعبه، تحف العقول، لطبعه الخامسه، مؤسسه الاعلمي، 1394 ق، ص 25.
- اعراف / 138.
- زخرف، 22 و 21، اعراف / 70 و 173؛ هود / 62 و 87.
- اردكاني، اسماعيل، خرافات در زندگي مردم، انتشارات پيام حجت، چاپ دوم، 1386، ص 39.
تربيت اسلامي، شماره ششم، تابستان 1380، ص 55.
- همان، ص 57.
- ابوالقاسمي، جواد، و فراهاني، محسن، پژوهش در آسيب‌شناسي توسعه فرهنگ ديني، دفتر مطالعات توسعه فرهنگ ديني، چاپ اول، تهران، 1384، ص 44، و تربيت اسلامي، شماره 6، سال 1380، ص 23.
- رحماني، علي، نقد باورهاي غلط تربيتي، نشر مشهور، قم، 1379، چ اول، ص 121.
- الكليني، الكافي، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1388 ق، ج5، ص 494.

نقش الگو در تربيت ديني

دكتر علي رضا ناصري  
جمعه ، 2 بهمن 1388 ، 00:23
نقش الگو در تربيت ديني
انسان اين برگزيدة آفريده‌ها براي رسيدن به كمال شايستة خويش بايد از كانال تربيت درست بگذرد. تربيت ديني كه برآمده از آموزه‌هاي مكتب كامل و جامع اسلام است بهترين نوع تربيت در رساندن انسان به بلنداي كمال و سعادت ابدي اوست. روش‌هاي مختلفي در باب تربيت پيشنهاد مي‌شود كه روش الگويي يكي از بهترين و مؤثرترين روش‌ها است، به ويژه با توجه به وجود الگوهاي شايسته در اسلام بايد اين روش به شيوة درست در امر تعليم و تربيت مورد توجه قرار گيرد.

واژگان کليدي: الگو (اسوه)، تربيت ديني، تربيت ليبرال.
مقدمه
تربيت، مقوله‌اي است كه در طول تاريخ توجه انديشمندان و دست‌اندركاران تعليم و تربيت را به خود جلب كرده است. صاحب‌نظران اين عرصه هر كدام كوشيده‌اند با ارائه ديدگاه‌هاي جديد‌تر در توسعه و تسهيل تربيت سهيم باشند. روش‌هاي گوناگوني در باب تربيت پيشنهاد مي‌شود كه «روش الگويي» به اعتراف انديشمندان يكي از بهترين و مؤثرترين روش‌هاي تربيت است. جامعة ما كه يك جامعة اسلامي است مقتضي توسعة تربيت ديني مي‌باشد. از آنجا كه مسلمانان از الگوهاي شايسته و بي‌بديلي برخوردارند و در اين دين مقدس نيز به الگوپذيري شايسته تأكيد فراوان شده است ما در اين نوشتار برآنيم تا نشان دهيم چگونه مي‌توان با استفاده از «روش الگويي» در توسعة تربيت ديني بهره گرفت, البته اين مهم ميسر نمي‌شود مگر اين كه ما ابتدا اين روش و آفات و آسيب‌هاي آن را به خوبي بشناسيم تا بتوانيم به درستي آن را به كار ببريم. پيش از ورود به بحث اصلي، لازم است برخي واژگان مرتبط با بحث را تبيين نماييم تا با زمينة بهتري بحث را پي گيريم.
تربيت
تربيت در لغت به معناي «پروردن، پروراندن، آداب و اخلاق را به كسي آموختن» آمده است.
در اصطلاح، معاني مختلفي را با توجه به اصول و مباني مکتب‌هاي تربيتي، براي آن در نظر گرفته‌اند.  ما در اين نوشتار تعريف ذيل را برگزيده‌ايم:
«تربيت عبارت است از مجموعة اعمال يا تأثيرات عمدي و هدفدار يك انسان (مربّي) به منظور اثرگذاري بر شناخت‌ها، اعتقادات، احساسات، عواطف و رفتارهاي انسان يا انسان‌هاي ديگر بر اساس برنامه‌اي سنجيده.»
بر اساس اين تعريف:
1. مربّي منحصر به معلم و استاد نيست بلكه هر فردي كه با برنامه‌اي سنجيده و با قصد، اعمالي انجام دهد تا بر شناخت‌ها، اعتقادات، احساسات، عواطف يا رفتار ديگري تأثير بگذارد مربّي محسوب مي‌شود.
2. محيط تربيت محدود به مدرسه و مراكز آموزشي نيست هر محيطي كه اين فرايند در آن رخ دهد محيط تربيتي است.
3. مربّي كسي است كه از روي قصد و عمد بر متربّي تأثير مي‌گذارد. پس اگر رفتاري از يك فرد صادر شود و از روي اتفاق، اعتقاد، نگرش يا رفتار فرد ديگري را تغيير دهد اين رفتار تربيتي محسوب نمي‌شود. به طور مثال اگر فردي شاهد كشته شدن يك راننده بر اثر بي احتياطي باشد و از اين حادثه متأثر شود و نگرش وي نسبت به رانندگي تغيير كند آيا مي‌توان گفت رفتار آن راننده تربيتي بوده است؟ اگر به اين امر قائل شويم كه ديگر بايد هر كس رفتار خطايي انجام داد و ديگران را متأثر نمود وي را مربّي انسانها قلمداد كنيم.  اگر چه اين گونه موارد ماية پند و عبرت براي ديگران مي‌باشد اما مقصود ما از تربيت اين نيست.
تربيت ديني
اصطلاح «تربيت ديني» بسيار به كار مي‌رود اما مفهوم آن از مفاهيم سهل ممتنع است كه از يكسو به حدي آسان مي‌نمايد كه حتي افراد عامي نيز در آن ترديدي به خود راه نمي‌دهند و از سوي ديگر چنان فهم آن دشوار است كه افراد خبره و اهل فن نيز در مورد آن توافق ندارند. اين دشواري از آنجا ناشي مي‌شود كه در تعريف خودِ تربيت و دين اختلاف فراواني وجود دارد. از آنجا كه روشن شدن مفهوم تربيت ديني كمك مي‌كند به بحث اصلي ما يعني روش الگويي در تربيت ديني، و ارتباط مستقيم با اين موضوع دارد لذا در اين بحث مقداري درنگ مي‌كنيم.
مطابق با همان تعريفي كه از تربيت ارائه كرديم در تعريف تربيت ديني مي‌گوييم:
«تربيت ديني عبارت است از مجموعة اعمال عمدي و هدفدار، به منظور آموزش گزاره‌هاي معتبر يك دين به افراد ديگر، به نحوي كه آن افراد در عمل و نظر به آن آموزه‌ها متعهد و پايبند گردند.»
بر اساس اين تعريف، تربيت ديني منحصر در افراد يا مكان‌هاي خاصي نيست بلكه هر نوع تلاش هدفدار براي تعليم آموزه‌هاي ديني را فرا مي‌گيرد چه در مراكز ديني باشد چه در منازل و يا مكان‌هاي ديگر.
البته امروزه در نوشته‏هاي غربي در باب تربيت ديني، مفاهيم «تربيت ديني‏» (Religious education) و «تربيت اخلاقي‏» (Moral education) بحث «القاء و تلقين ارزش‏» (indoctrination) را تداعي مي‏كند و متقابلاً هر جا سخني از «تحميل و القاء ارزش‏» به ميان مي‏آيد، ذهن خواننده را به بحث «تربيت ديني واخلاقي‏» سوق مي‏دهد. گويا فرض بر اين است كه تربيت ديني به جز از طريق القاء كوركورانه ميسور نيست و از آن‏جا كه اين القاء ناعادلانه و غير صحيح است، پس بايد تربيت ديني را متوقف ساخت.  
اين طرز تلقي عمدتاً از سوي معتقدان به تربيت لبرال صورت مي‌گيرد. ما جهت اثبات اشتباه بودن اين نوع ديدگاه به تربيت ديني ابتدا به معرفي اجمالي تربيت ليبرال مي‌پردازيم و سپس آن را با تربيت ديني مقايسه مي‌کنيم تا مزاياي تربيت ديني نسبت به تربيت ليبرال روشن گردد.
تربيت ليبرال
تعليم و تربيت ليبرال (Liberal Education) از سابقة طولاني برخوردار بوده و هر زمان معناي خاصي از آن اراده شده است. در فلسفة ارسطو تربيت آزادگان و آزادزادگان مراد بود. در قرون وسطي به تربيتي گفته مي‏شد كه در تهذيب نيروهاي رواني نقش ايفا مي‏نمود. در فلسفة جان‏ديوئي تربيتي ليبرال ناميده مي‏شود كه به آزادي دانش‏آموز منجر گردد و بالاخره، درميان عامه به تربيت عمومي اطلاق مي‏شود.
مباني ارزشي تعليم و تربيت ليبرال
اصول ارزشي تعليم و تربيت ليبرال را مي‌توان در اصول ومباني ارزشي ليبراليسم جستجو نمود. مباني ارزشي ليبراليسم عبارتند از:
1. آزادي فردي (Individual Liberty) (آزادي عمل و آزادي از قيد و بند به هنگام دنبال كردن نيازها و علائق شخصي).
2. تساوي حيثيت و حرمت (Equality of respect) براي همة افراد درساختار تئوريك و عملي جامعه (عدم تبعيض).
3. عقلانيت پايا (Consistent rationality) (بنا نهادن تصميمات و فعاليت‏ها بر توجيهات عقلاني و منطقي منسجم).
امروزه ديدگاه‏هاي تعليم و تربيتي غرب تحت ‏سيطرة همين ارزش‏هاي اساسي ليبراليسم است. ارزش‏هايي همچون خودگرداني شخصي، نقدپذيري، استقلال نظام آكادميك، تساوي فرصت‏ها، اخلاق عقلاني (اخلاق مستدل) احترام به عقايد و علائق مختلف، پرهيز ازالقاء ارزش‏ها، و طرد هر تعريف شخصي از «خوب‏» همه و همه، مبتني بر سه ارزش پايه‏اي ليبراليسم، يعني آزادي، تساوي و عقلانيت است. حاميان تعليم و تربيت ليبرال، اين نوع رويكرد راتنها راه قابل حمايت و توجيه در تعليم و تربيت دانسته‏اند تا آنجا كه به عقيده ايشان تعليم و تربيت (صحيح) در واقع همانا تعليم و تربيت ليبرال است.
هالستد(J .Mark Halstead) يكي از صاحب نظران در باب تعليم و تربيت در يك نگاه سريع و گذرا به بررسي ديدگاه‏هاي مخالف تعليم و تربيت ليبرال پرداخته و مقابلة اديان به ويژه دين اسلام با اين سيستم را مورد توجه قرار داده است. نوع نگرش اين مؤلف به مباني اسلام در سيستم تعليم و تربيت قابل تأمل است. وي مي‏نويسد: «عمده‏ترين مخالفت ‏با تعليم و تربيت ليبرال از سوي كساني است كه اساساً با ارزش‏هاي بنياني اين سيستم تربيتي موافقت ندارند. ماركسيسم، فمينيسم تندرو، پست مدرنيسم و جهان‏بيني‏هاي مختلف ديني، به ويژه كاتوليك و اسلام، از مخالفان عمدة اين رويكرد مي‏باشند. دين اسلام مبتني بر ارزش‏هاي واصله از سوي وحي، در تعليم و تربيت ديدگاهي دارد كه در بسياري ازنقاط با ليبراليسم منافات دارد. هدف نهايي در تعليم و تربيت اسلامي اين است كه كودكان را در جوّ ايماني بار آورند؛ هدف اين است كه از آن‏ها مسلمانان خوبي بسازند؛ كودكان هرگز تشويق به تحقيق و سؤال پيرامون اصول و بايدهاي دين خود نمي‏شوند، تنها از آن‏ها انتظار مي‏رود كه مباني ديني را به پيروي از بزرگ‏ترهاي خود بپذيرند».
آيا به راستي اسلام چنين نظري در باب تعليم و تربيت دارد؟ آيا آقاي هالستد به خود زحمتي داده است تا به عنوان يك محقق به منابع معتبر اسلامي مراجعه نمايد و آنگاه در مورد نظرية تربيتي اسلام سخن بگويد؟ اسلامي که اساس آن بر پاية تفکر و تعقل است؛ کسي که آشنايي اندکي با قرآن کريم و متون روايي داشته باشد اين مطلب را تصديق مي‌کند که اسلام اهميت فوق العاده‌اي براي خِرَد و انديشيدن قائل است و از تقليد بدون تأمل و کورکورانه بر حذر مي‌دارد. ما پس از تعريف تربيت ديني به مقايسه و نقد ديدگاه فوق مي‌پردازيم.
نقد تربيت ليبرال
تعليم و تربيت ليبرال، تحت پوشش مفاهيم زيبا و فريباي عقلانيت، آزادي، تساوي حقوق و برخورد منتقدانه و... به مصاف دين آمده است و دين را به اتهام مقابله با اين مفاهيم عامه پسند مورد تهاجم خود قرار مي‏دهد» . زماني دين‏داري را باوري كوركورانه و صرفاً مبتني بر پيروي از صاحبان قدرت و انديشه دانسته‏اند در جهت مقابله با آن به همراه بحث آزادي فرد، اصل خودگرداني را به عنوان ارزشي پايه در تعليم و تربيت مطرح ساخته‏اند و بار ديگر از حيثيت و حرمت انسان گفته‏اند و هر راهنمايي و ارشادي- به ويژه ارشاد ديني را- شستشوي مغزي و القاء ارزش‏ها تلقي نموده‏اند. زماني در سايه ارزش عقلانيت، مقام و منزلت عقل را ارج نهاده، تحكم بي‏حساب را مردود دانسته‏اند و دين را از رديف اين تحكم‏ها به حساب آورده‏اند و ديگر زمان از دريچه اخلاق وارد شده، حق انساني را مطرح كرده‏اند و بر مبناي آن آزادي مطلق بشر حتي در مقابل خداي خويش را شعار خود قرار داده‏اند.
آيا راستي دين اين چنين است كه ليبراليسم مي‏گويد؟ اگر بخواهيم به ليبراليسم حقي بدهيم بايد بگوييم چه بسا مسيحيت و تعليمات كليسا و نحوه آموزش دكترين مسيحيت اين گونه مي‏نموده است، اما چرا در اين تقابل حكم عام صادر كنيم؟چرا به سراغ اسلام نياييم و مقام و منزلت عقلانيت، آزادي، حيثيت و كرامت انساني، حقوق انسان و ساير اين مفاهيم را در اين دين جستجو نكنيم؟  اسلام، ليبراليسم نيست، اما آن چنان هم نيست كه ليبراليسم آن را مي‏پندارد. تربيت ديني اسلام، تربيت ليبرال نيست اما تربيتي هم نيست كه رشد عقلي فرد را محكوم كند و صرفاً او را به بررسي از بزرگترها تشويق كند. كافي است در مبادي اوليه اين امر و روش مقبول اعتقادات ديني و اصول دين بينديشيم كه جز با استدلال پذيرفتني نيست.
افتخار تربيت ليبرال بر اين است كه در جامعة ليبرال تنوع آراء پذيرفته مي‏شود و اصل بيطرفي و تساهل را حاكم مي‏داند و افتخار آن بر اين است كه با طرح ارزش‏هاي سه‏گانه هر تعريف شخصي از «خوب‏» را طرد مي‏كند و فرد را به گونه‏اي بار مي‏آورد كه هيچ امري را حقيقت آخر نپندارد. اما تربيت ديني چه مي‏گويد؟ دين و حتي هر باور غير ديني، اگر« باور» باشد، يعني خط قرمز كشيدن و تعيين مرزها، مرزهايي كه گذر از آن‏ها ابداً جايز نيست و جاي تسامح ندارد. و اين هم چيزي نيست كه به اسلام اختصاص داشته باشد.  قرآن کريم با اشاره به همين ميل انسان به رها بودن مي‌فرمايد: ﴿بَلْ يُرِيدُ الْإِنسَانُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ﴾  يعني مي‌خواهد کسي و چيزي جلودار او نباشد تا مادام العمر گناه کند. اگر يله و رها بودن ارزش محسوب شود چارپايان در اين زمينه جلوتر هستند. تفاوت انسان با حيوانات در همين حدّ و مرز داشتن رفتار انساني است. انسان براي شکوفايي استعدادهاي نهفتة خود و دست‌يابي به جايگاه والا و شايستة خويش بايد از کانال تربيت درست بگذرد. اگر انسان به هيچ حقيقتي باور نداشته باشد جز سردرگمي و تحير براي او چيزي حاصل نمي‌شود.
الگو
الگو در لغت به معناي «مدل، سرمشق، مُقتَدي، اُسوه، قُدوه، مثال و نمونه» آمده است.  اما در اصطلاح و در علوم گوناگون به معاني متفاوت و البته نزديک به هم آمده است. در حوزة تعليم و تربيت، معناي اصطلاحي الگو کاملاً با معناي لغوي آن تطابق دارد و به طرح و نمونه يا مدلي از شکل يا اشياء يا موردي از رفتار اطلاق مي‏شود. در مورد انسان نيز، الگو به شخصيتي گفته مي‏شود که به دليل دارا بودن برخي خصوصيات، شايستة تقليد و پيروي است. در روان‏شناسي اجتماعي، مدل به کسي گفته مي‏شود که کودکان رفتارش را تقليد کنند. در علوم اجتماعي نيز، الگوها آن شيوه‏هايي از زندگي هستند که از فرهنگ نشأت مي‏گيرند و افراد به هنگام عمل به طور طبيعي با اين الگوها سروکار دارند و اعمال آن‏ها با اين الگوها تطابق مي‏يابد. همان‏گونه که مشاهده مي‏شود، معناي اصطلاحي الگو در اين سه علم بسيار به هم نزديک است.
از الگو در عربي به «اُسوه» و «قدوه» تعبير مي‏شود، از اين‏رو، براي بررسي مفهوم الگو در متون ديني، بايد از اين دو واژه بهره بگيريم. راغب اصفهاني مي‌گويد: «أسوه حالتي است که انسان به هنگام پيروي از غير پيدا مي‏کند چه در كار خوب باشد و چه در كار بد.»
در قرآن کريم، در سه مورد واژة اسوه به كار رفته است.  علامه طباطبائي در تفسير آية ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ﴾  مي‏فرمايد:
«كلمه (اسوه ) به معناي اقتداء و پيروي است ، و معناي (في رسول الله) يعني در مورد رسول خدا (ص)، و اسوه در مورد رسول خدا (ص)، عبارت است از پيروي او، و اگر تعبير كرد به (لكم في رسول الله - شما در مورد رسول خدا (ص) تأسي داريد) كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مي كند، براي اين است كه اشاره كند به اين كه اين وظيفه هميشه ثابت است ، و شما هميشه بايد به آن جناب تأسي كنيد. و معناي آيه اين است كه يكي از احكام رسالت رسول خدا (ص)، و ايمان آوردن شما، اين است كه به او تأسي كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش ، و شما مي بينيد كه او در راه خدا چه مشقت هايي تحمل مي كند، و چگونه در جنگها حاضر شده ، آنطور كه بايد جهاد مي كند، شما نيز بايد از او پيروي كنيد.»
زمخشري در معناي اسوه دو احتمال ذکر کرده است: يکي اين‏که خود رسول خدا (ص) في نفسه اسوة حسنه و مقتدي به است، و ديگري اين‏که در وجود رسول خدا (ص) خصلتي هست که جا دارد مردم به آن حضرت، در آن صفت اقتدا کنند.
به هر حال، اسوه در منابع اسلامي دست‏کم به سه معناي مقتدا، پي‏روي کردن و اقتدا نمودن، و سنّت و روش آمده است. معادل فارسي آن، الگو و سرمشق است که البته از وسعت معنايي بيشتري برخوردار است زيرا «اسوه» و «قدوه» عمدتاً ناظر به الگوهاي انساني است و بيشتر در مورد تربيت و تقويت ابعاد اخلاقي، رفتاري و شناختي انسان به کار مي‏رود. در حالي که واژه «الگو»، علاوه بر اينها، به معني طرح، مدل، نمونه و غيره نيز آمده است که عمدتاً در مسائل آموزشي و يادگيري کاربرد دارد.
اما روش الگويي در تربيت، روشي است که اساس آن بر محور الگودهي و ارائه نمونه‏هاي عيني و عملي بنا شده است. در اين روش مربّي تلاش مي‏کند نمونه رفتار و کردار مطلوب را عملاً در معرض ديد متربي قرار دهد تا شرايط لازم براي الگوبرداري و تقليد براي وي فراهم آيد.
انواع الگوپذيري
گروهي از روان شناسان معتقدند الگو پذيري به معناي عام آن سه گونه است: محاكات، تقليد بالمعني الاخص و اقتباس:
1.    محاكات: تقليد ناآگاهانه و عاري از هرگونه انديشه و تشخيص را گويند؛ مانند كودك چند ماهه‌اي كه در پي خندة اطرافيان، بي درنگ مي خندد.
2.    تقليد بالمعني الاخص: اين نوع تقليد كه آن را « تقليد بچه گانه» هم مي گويند، عبارت است از الگو برداري نيمه آگاهانه از رفتار ديگران. در اين نوع تقليد عنصر آگاهي و هدف داري حضور دارد اما حضوري كم رنگ و اندك؛ مانند طفل سه ساله‌اي كه تنها براي شبيه سازي خود به اطرافيان از اعمال ايشان تقليد مي‌نمايد، بدون آنكه قصد و هدف آن اعمال را درك كند.
3.    اقتباس: اين قسم عالي ترين مرتبه الگوپذيري و تقليد مي باشد كه عبارت است از تكرار عمل ديگري با آگاهي كافي از حسن كار او. اين نوع اسوه پذيري كاملاً آگاهانه، هدفدار و از روي علم و قصد مي‌باشد؛ همانند نوجوان يا جواني كه از ميان رفتارهاي اطرافيان، آن را كه بهتر مي‌يابد برمي‌گزيند و براي اين گزينش دليلي هم اقامه مي‌كند.
در عرصة اسوه پذيري، آنچه مطلوب و ارزشمند است، الگوپذيري كاملاً آگاهانه، هدف دار و از روي معرفت كامل مي باشد.  در قرآن كريم تقليد محض و از روي ناآگاهي بسيار مذمت شده است:
﴿وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ تَعَالَوْاْ إِلَى مَا أَنزَلَ اللّهُ وَإِلَى الرَّسُولِ قَالُواْ حَسْبُنَا مَا وَجَدْنَا عَلَيْهِ آبَاءنَا أَوَلَوْ كَانَ آبَاؤُهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ شَيْئًا وَلاَ يَهْتَدُونَ﴾  و هنگامي كه به آنها گفته شود: «به سوي آنچه خدا نازل كرده، و به سوي پيامبر بياييد.»، مي‌گويند: «آنچه از پدران خود يافته‌ايم، ما را بس است.»، آيا اگر پدران آنها چيزي نمي‌دانستند، و هدايت نيافته بودند (باز از آنها پيروي مي‌كنند)؟
و در مقابل، قرآن كريم از كساني كه با تدبير و انديشه راه خود را برمي‌گزينند تمجيد مي‌كند و مي‌فرمايد:
﴿فَبَشِّرْ عِبَادِ لَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ﴾  پس بندگان مرا بشارت بده؛ همان كساني كه سخنان را مي‌شنوند و از نيكوترين آنها پيروي مي‌كنند؛ آنان كساني هستند كه خدا هدايتشان كرده، و آنها خردمندانند.
ضرورت الگو در تربيت ديني
الگوپذيري در ميان افراد جامعه به عنوان يك امر اجتناب ناپذير مطرح شده است؛ گابريل تارد (Gabriel Tarde) از انديشمندان عرصة روان‌شناسي اجتماعي معتقد است: «تقليد يك واقعة اجتماعي اساسي است و قوانيني وجود دارند که طبيعت و اثر تقليد را تشريح و توصيف مي‏کنند. تحوّل اجتماعي نيز از اين نظر ممکن است که افراد از آنچه تازه و خيره‏کننده است تقليد مي‏کنند؛ يعني جامعه بدون تقليد قابل تصور نيست.»
به نظر مي‏رسد جامعة بدون تقليد از اين نظر قابل تصور نيست که افراد جامعه قهراً داراي نيازمندي‏هايي هستند و چاره‏اي ندارند که براي رفع بخش زيادي از نيازمندي‏هاي مهم و اساسي خود به متخصصان رشته‏هاي گوناگون روي آورند؛ زيرا بديهي است که هيچ يک از افراد انسان نمي‏تواند در همة رشته‏ها به تخصص و مهارت دست يابد و از تقليد بي‏نياز گردد.  علّامه طباطبائي نيز با توجه به ضرورت و نياز زندگي اجتماعي به تقليد و پيروي انسان‏هاي غير متخصص از عالمان و متخصصان، مي‌فرمايند:
«بناي عقلاي عالم بر اين است كه هر كس باهل خبره در هر فن مراجعه نمايد، و حقيقت و واقع اين مراجعه ، همان تقليد اصطلاحي است كه معنايش اعتماد كردن بدليل اجمالي هر مسئله ايست ، كه دسترسي بدليل تفصيلي آن از حد و حيطه طاقت او بيرون است .
همچنانكه بحكم فطرتش خود را محكوم مي‌داند، باينكه در آن چه كه در وسع و طاقت خودش است به تقليد از ديگران اكتفاء ننموده ، خودش شخصا به بحث و جستجو پرداخته ، دليل تفصيلي آنرا بدست آورد.
و ملاك در هر دو باب اين است كه آدمي پيروي از غير علم نكند، اگر قدرت بر اجتهاد دارد، بحكم فطرتش بايد باجتهاد، و تحصيل دليل تفصيلي ، و علت هر مسئله كه مورد ابتلاي او است بپردازد، و اگر قدرت بر آن ندارد، از كسي كه علم بآن مسئله را دارد تقليد كند، و از آنجائيكه محال است فردي از نوع انساني يافت شود، كه در تمامي شئون زندگي تخصص داشته باشد، و آن اصولي را كه زندگيش متكي بدانها است مستقلا اجتهاد و بررسي كند، قهرا محال خواهد بود كه انساني يافت شود كه از تقليد و پيروي غير، خالي باشد، و هر كس خلاف اين معنا را ادعا كند، و يا درباره خود پنداري غير اين داشته باشد، يعني مي‌پندارد كه در هيچ مسئله از مسائل زندگي تقليد نمي كند، در حقيقت سند سفاهت خود را دست داده.»
به اين ترتيب روشن مي‌شود كه الگوپذيري يك ضرورت اجتماعي است. الگو گرفتن از اسوه‌هاي ديني نيز در راستاي همين ضرورت قابل توجيه است. قرآن كريم نيز به رجوع جاهل به عالم دستور مي‌دهد و مي‌فرمايد: ﴿فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ﴾   اگر نمي‌دانيد از اهل اطلاع سؤال كنيد.
نقش الگو در تربيت ديني
ما در اينجا به برخي از مهمترين مواردي كه الگو مي‌تواند در تربيت ديني نقش داشته باشد اشاره مي‌كنيم:
1. الگوها عامل تحرّک به سوي کمال
از امتيازات و اختصاصات نوع بشر كمال‏جويي او است. حيوانات و نيز بسياري از موجودات، گرچه به سوي كمال لايق خويش در حركتند ولي در جستجوي كمال بودن ويژة مقام انسان است؛ زيرا چنين امري ناشي از دركي خاص و نيز اختيار است كه براي همگان ميسر نيست. در اينجا ممكن است اين توهم پيش آيد كه اساساً رسيدن به درجات عالي و گذر از هواهاي نفساني براي انسان امري دست نيافتني است.  اتفاقاً برخي در راستاي دفاع از مسلك «ليبراليسم» بر همين امر پاي مي‏فشارند كه واقعيت انسان را بايد در نظر گرفت و بر طبق آن برايش برنامه‏ريزي كرد، نه آن‏گونه كه در ديدگاه دين بايد باشد. و لذا چون انسان موجودي اسير خواسته‏هاي نفس است، بايد به‏گونه‏اي قانون زندگي او ترتيب يابد، كه بتواند در كمال آزادي به آمال شخصي خويش برسد. البته اين كه بايد در قانون‏گذاري واقعيّت انسان را در نظر گرفت مورد قبول است، ولي اين كه انسان موجودي است كه دربست در اختيار شرور بوده و كاملاً اسير هواست پذيرفته نيست. بلكه انسان موجودي است كه گرچه به طبيعت خود ميل به سوي شرور دارد، ولي در نهاد و فطرت او گرايش به سمت خوبي‌ها و فضيلت‌هاي اخلاقي موج مي‏زند، نهايتاً حركت و اقدام در جهت تقويت يك بُعد نفساني بُعد ديگر آن را كم‏رنگ مي‏كند و همين امر موجب شده است كه ليبراليسم در داوري خود نسبت به تمايلات انساني دچار اشتباه گردد. دستورات ديني بر اساس همين واقعيت در آفرينش بشر بنيان نهاده شده، و در عين حالي كه او را به سوي كمال مطلوب خود سوق مي‏دهد، ظرفيتهاي مختلف را در گروه‌ها و افراد مورد تعليم و تربيت خويش در نظر دارد.  قرآن كريم مي‌فرمايد: ﴿لاَ يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا﴾  خداوند هيچ كس را جز به قدر توانايي‌اش تكليف نمي‌كند. و نيز در جاي ديگر مي‌فرمايد: ﴿يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلاَ يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ﴾  خدا براي شما آساني مي‌خواهد و براي شما دشواري نمي‌خواهد.
هدف از معرفي الگو توسط قرآن كريم به اين جهت است كه نشان دهد رسيدن به كمال امر ناممكني نيست و چنانچه اشاره خواهيم نمود افرادي از نوع انسان را معرفي مي‌كند كه موفق شده‌اند از دام هوا و هوس‌ها سربلند بيرون بيايند و بدين وسيله بهانه از دست بهانه‌جويان گرفته شود كه انجام دستورات ديني و دوري از گناه و رسيدن به كمالات شايستة انساني را امري طاقت‌فرسا مي‌پندارند. ﴿کرِهُواْ أَن يُجَاهِدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقَالُواْ لاَ تَنفِرُواْ فِي الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَّوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ﴾  و کراهت داشتند که با مالها و جانهاي خود در راه خدا جهاد کنند و گفتند در اين گرما بيرون مرويد، بگو گرماي آتش جهنم سخت‌تر است، اگر مي‌فهميدند. سپس قرآن کريم در چند آيه بعد از مؤمنان به شايستگي ياد مي‌کند و مي‌فرمايد: َ﴿لكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ جَاهَدُواْ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنفُسِهِمْ وَأُوْلَئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُوْلَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون﴾  ولي پيغمبر و کساني که با او ايمان آورند با مالها و جانهاي خود جهاد کردند و همة نيکي‌ها براي آنهاست و آنها رستگارانند.
2. الگو‏ها معيار سنجش تربيت ديني
اگر وسايل سنجش همچون متر، ترازو و غيره در اختيار مردم نباشد مردم در معاملات و محاسبات خود دچار مشکل مي‌شوند. به همين نحو اگر الگوهاي انساني مناسب نيز براي افراد وجود نداشته باشند، جامعه در ابهام و سرگرداني به سر خواهد برد. در آن صورت، ما براي سنجش رشد و ميزان شجاعت و ترس، سخاوت و انصاف، عدالت و علم، فضيلت و تقوا و ديگر صفات عالي و داني چه بايد بکنيم؟ بنابراين، بايد الگوهاي کامل انساني وجود داشته باشند تا بتوان بر اساس آن‏ها درباره اعمال انسان داوري نمود. چنين الگوها و اسوه‏هاي انساني همچون پيامبران و ائمه اطهار عليهم‏السلام و اولياي الهي در طول تاريخ وجود داشته‏اند تا انسان‏ها با مقايسه خود با آن‏ها، به عنوان افراد واجد ملاک‏ها و معيارهاي انساني، بتوانند به درستي و نادرستي، و بدي و خوبي اعمال خويش پي‌ببرند.
در قرآن مجيد، به عنوان يک قاعدة کلي تصريح شده است که هر قوم و مردمي داراي امام و هدايتگري هستند: ﴿وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ﴾ ؛ ﴿يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ﴾ . امام علي عليه‏السلام نيز در نامة تاريخي خود به عثمان بن حنيف استاندار بصره مي‌فرمايد: «اَلا و انّ لکل مأمومٍ اماماً يقتدي به و يستضي‏ء بنور علمه اَلا و إنّ امامكم قد اكتفي من دنياه بطِمريه و من طُعمه بقُرصيه اَلا و انّكم لاتقدرون علي ذلك و لكن أعينوني بورع و اجتهاد و عفّة  و سداد» ؛ (آگاه باش كه هر فردي بايد رهبري داشته باشدكه از او پيروي كند و از علم وي بهره‌مند گردد. توجه داشته باشيد كه رهبر شما از دنياي خود به دو قطعه لباس كهنه [براي پوشاك] و به دو قرص نان براي خوردن قناعت كرده است. آگاه باشيد كه شما قدرت نداريد مانند من زندگي كنيد، بلكه من از شما مي‌خواهم با پرهيزكاري، كوشش، عفت و راستي مرا ياري دهيد).  از اين نصوص شريف استفاده مي‌شود كه هر جامعه‌ و هر فرد انساني نياز اساسي به الگو دارد؛ زيرا در غير اين صورت در ارزيابي از خود دچار مشكل مي‌شود و نمي‌تواند جايگاه خود را در فرايند تكامل بيابد و ببيند كه به چه ميزان با الگويي كه مد نظر قرار داده است فاصله دارد.
3. الگوها عامل پيش‏گيري از انحراف
در بسياري از موارد، راهكارها و شيوه‏هاي عمل و حركت براي كساني كه به سوي مقصدي عالي گام مي‏نهند ناشناخته است، و همين امر موجب مي‏شود تا نيروها و فرصتهاي بسياري از دست آنها برود و حاصلي جز سرگرداني و ناكامي در پي نداشته باشد. نقش «الگو» در هر يك از علوم و فنون و كمالات انساني اين است كه جويندة آن مي‏فهمد، وصول به اين هدف، همچنان كه براي او ميسر شد، براي من نيز ممكن است، و نيز از باب «ره چنان رو كه رهروان رفتند»، او را از ترديد و سرگرداني در انتخاب مناسب‏ترين و نزديكترين راه، نجات مي‏دهد و موانع و پيچ و خمهاي دشوار و رموز موفقيت اسوه و مجموعه تجربه‏هاي راهگشاي او را در اختيار گرفته و در پيش روي خود قرار مي‏دهد. بنابراين، هر كس، در هر رشته و فني كه به دنبال آن است اگر بخواهد در آن زمينة خاص، رشد كرده و مقامهايي كسب نمايد، انتخاب الگو در آن رشته براي او، امري اجتناب‏ناپذير و ضروري است.
از سوي ديگر تغييرات زمان و مكان و قرار گرفتن در شرايط و موقعيت‌هاي جديد اين ضرورت را ايجاب مي‌كند كه در هر عصري الگوهايي شايسته وجود داشته باشند تا افراد در شيوة رفتار خود در طول اعصار مختلف و متناسب با شرايط زمانه دچار حيرت و سرگرداني نگردند.
روزي سفيان ثوري از صوفي‌هاي معروف در مدينه بر امام صادق عليه السلام وارد شد و ديد امام‏ جامه‏اي سپيد و بسيار لطيف پوشيده است. به‏ عنوان اعتراض گفت: «اين جامه سزاوار تو نيست . تو نمي‏بايست خود را به زيورهاي دنيا آلوده سازي، از تو انتظار مي‏رود كه زهد بورزي و تقوي‏ داشته باشي وخود را از دنيا دور نگهداري». امام پاسخ داد: «مي‏خواهم سخني به تو بگويم، خوب گوش كن كه از براي دنيا و آخرت تو مفيد است. اگر راستي اشتباه كرده‏اي و حقيقت نظر دين اسلام را درباره اين موضوع نمي‏داني، سخن من براي تو بسيار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت اين است كه در اسلام بدعتي بگذاري و حقايق را منحرف و وارونه سازي، مطلب ديگري  است. و اين سخنان به تو سودي نخواهد داد. ممكن است تو وضع ساده و فقيرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان، پيش خود مجسم سازي و فكر كني كه يك نوع تكليف و وظيفه‏اي براي همه مسلمين تا روز قيامت هست‏ كه عين آن وضع را نمونه قرار دهند، و هميشه فقيرانه زندگي كنند. اما من‏ به تو بگويم كه رسول خدا (ص) در زماني و محيطي بود كه فقر و سختي و تنگدستي‏ بر آن مستولي بود. عموم مردم از داشتن لوازم اوليه زندگي محروم بودند. وضع خاص زندگي رسول اكرم (ص) و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومي آن روزگار بود. ولي اگر در عصري و روزگاري وسائل زندگي فراهم شد، و شرائط بهره‏برداري از موهبتهاي الهي موجود گشت، سزاوارترين مردم براي بهره بردن از آن نعمتها نيكان و صالحانند، نه فاسقان و بدكاران، مسلمانانند نه‏ كافران. تو چه چيز را در من عيب شمردي؟ به خدا قسم من در عين اينكه‏ مي‏بيني كه از نعمتها و موهبتهاي الهي استفاده مي‏كنم، از زماني كه‏ به حد رشد و بلوغ رسيده‏ام، شب و روزي بر من نمي‏گذرد مگر آنكه مراقب‏ هستم كه اگر حقي در مالم پيدا شود فورا آن را به موردش برسانم. سفيان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافكنده و شكست خورده‏ بيرون رفت...
4. الگوها مکمّل آموزه‌هاي تربيت ديني
اگر آموزه‌هاي تربيتي تنها به صورت تئوري مطرح شوند نمي‌تواند در جامعه مؤثر واقع شود و بلكه نتيجة عكس نيز دارد. از اين رو قرآن كريم خطاب به علماي اهل كتاب مي‌فرمايد: ﴿أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَكُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْكِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ﴾  آيا مردم را به نيكي دعوت مي‌كنيد اما خودتان را فراموش مي‌نماييد؛ با اين كه شما كتاب (آسماني) را مي‌خوانيد؟ آيا نمي‌انديشيد؟
جناب حافظ چه زيبا مي‌فرمايد:
واعظان كين جلوه در محراب و منبر مي‌كنند
چون به خلوت مي‌روند آن كار ديگر مي‌كنند
اگر وضع همواره بدينگونه باشد ديگر اعتقادي براي مردم نمي‌ماند. اما خوشبختانه هميشه اين چنين نيست. درست است كه برخي افراد كه در موقعيتي هستند كه بايد الگوي نيك براي ديگران باشند اما متأسفانه از موقعيت خود سوء استفاده مي‌كنند و به اين طريق به دين و مكتب ضربه مي‌زنند؛ اما در مقابل، انبياء، اولياء و علماي شايسته در اعصار مختلف هستند كه با وارستگي و عمل خويش ايمان مردم را تقويت مي‌كنند و مردم به اين باور مي‌رسند كه وقتي اين فرد بزرگ و با اين موقعيت اين چنين پايبند به آموزه‌هاي ديني است پس اين آموزه‌ها حق است و آنها نيز به اين سمت گرايش پيدا مي‌كنند. امام صادق عليه السلام به اصحابش مي‌فرمايد: «كـُونـُوا دُعـَاةً لِلنَّاسِ بـِالْخـَيـْرِ بـِغـَيـْرِ أَلْسـِنَتِكُمْ لِيَرَوْا مِنْكُمُ الِاجْتِهَادَ وَ الصِّدْقَ وَ الْوَرَعَ﴾  مردم را بغير زبان (بلكه با كردار) خود به خير و نيكو كاري دعوت كنيد، مردم بايد كوشش در عبادت و راستگوئي و پرهيزكاري شما را ببينند.
در عصر ما نيز علما و انسان‌هاي والا كه مي‌توانند الگوي جوانان و جوامع اسلامي قرار گيرند كم نيستند. يكي از بهترين الگوهاي شايسته در اين عصر، امام خميني(ره) است كه اخلاص، ايمان، ساده زيستي، صبر، شجاعت و ديگر خصال نيك ايشان مثال زدني است. اين شخصيت والا كه رفتاري پيامبر گونه داشت اينك د‌ر دل ميليون‌ها عاشق و آزاده در سرتاسر جهان جاي دارد و روز به روز نيز بر اين موج افزوده مي‌شود. اين امر تنها به اين جهت ميسر شده كه رفتار و گفتار او يكي بود.
چگونگي پيروي از الگوها در هر زمان
پس از تبيين ضرورت و نقش الگو در تربيت ديني ممکن است اين پرسش در ذهن خواننده مطرح شود که چگونه مي‏توانيم پيامبر گرامي(ص) و امامان معصوم(ع) و ديگر الگوهاي نيک را سرمشق زندگي خويش قرار دهيم با اين كه عصر آنان گذشته و در زمان ما حضور ندارند؟ و با توجه به اين كه شيوة زندگي و رفتار آن روزگار با اكنون تفاوت فراوان كرده است؟
پاسخ اين است كه ارزشهاي انساني داراي دو جنبه است، يكي ثابت و ديگري متغير. چهرة ثابت آن، همان جنبه‏اي است كه به انسانيت مربوط مي‏شود و چهرة متغير آن، قالب و لباسي است كه آن ارزش در آن متجلي مي‏شود. زمان و تغيير و تبديل اوضاع، تنها قادر است در مورد دوم اثر گذاشته و آن را متحول سازد ولي اصل و حقيقت آن ارزش، دستخوش تغييرات زماني و مكاني نمي‏گردد. براي مثال «علم‏آموزي» يكي از ارزشهاي والاي انساني و اسلامي است كه در عصر پيامبر(ص) و امامان(ع) به خاطر نبود رشته‏هاي مختلف و متنوع علوم و بسيط بودن نيازمندي‌هاي بشر، تنها علم دين و برخي دانش‌هاي مفيد مرسوم آن زمان، مورد تأكيد بوده‏اند ولي اين بدان معنا نيست كه دانش مورد توصيه اسلام، همانها بوده و علوم مفيد و مورد نياز كنوني بشر، مشمول آن نباشند. و يا مثلاً «زهد» يكي از ارزشهاي متعالي انساني است كه مورد سفارش اسلام است، ولي اين عمل در رفتار معصومان(ع) با توجه به اوضاع و مناسبات اقتصادي و اجتماعي آن روزگار، به صورتي ظهور مي‏يافته است كه آن صورت براي زمان ما مناسب نيست. و اگر خود آن پيشوايان نور، در عصر ما حضور مي‏داشتند و در همين اوضاع و احوال به سر مي‏بردند، قطعاً در عمل به اين دستور ديني، راهي مطابق با اقتضائات اين دوران مي‏رفتند. و لذا وقتي سخن از ارزشهاي ديني به ميان مي‏آيد و لزوم اقتدا به سيره پاك امامان(ع) مورد تأكيد قرار مي‏گيرد، اين بدان معنا نيست كه آن اوصاف و حقايق، تنها يك قالب داشته به صورتي كه اگر كسي نخواهد آن را در زمان خود پياده كند، الزاماً بايد از اصل آن صرف نظر كند، بلكه همان‏گونه كه در مورد برخي مسايل فقهي، اصول ثابت و متغير وجود دارد، در زمينه موضوعات اخلاقي نيز همين‏گونه است. براي معرفي الگوي ديني به جوانان، اين قضيه بايد بيشتر مورد توجه قرار گيرد.
الگودهي در قرآن كريم
قرآن کريم که کتاب کامل هدايت انسان است در باب تربيت نيز روش‌هاي مختلف تربيتي را مورد توجه قرار داده است. از جمله به روش الگويي به صورت بديعي پرداخته و در قالب‌هاي گوناگون اين روش را به کار گرفته است. ما در ذيل، چند نمونه از نحوة الگودهي قرآن کريم را ذکر مي‌کنيم:
معرفي اسوة حسنه
قرآن کريم پيامبر اکرم(ص) را الگوي شايسته و اسوة حسنة مؤمنان راستين معرفي مي‌کند  و مي‌فرمايد: ﴿لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا﴾  در پيامبر خدا براي شما؛ براي كساني كه به خداي متعال و روز بازپسين اميدوارند و خداي را بسيار ياد مي كنند، الگويي نيكو وجود دارد. آنچه در اين آيه شريفه و نوراني قابل توجه است، جمله ﴿لِّمَن كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا﴾  مي‌باشد. اين جمله، بدل از ضمير خطاب در « لَكُمْ» است، تا دلالت كند بر اين كه اقتدا و تأسي كامل به رسول خدا(ص) توفيقي است كه نصيب هر كسي نمي‌شود. اسوه پذيري از رسول خدا (ص)  صفت حميده و پسنديده‌اي است كه هر مؤمني بدان متّصف نمي‌شود، بلكه مؤمناني به اين صفت نيكو نايل مي‌آيند كه ايماني راستين به خداوند و روز قيامت داشته باشند؛ ايمان دارندگاني كه دل در گرو عشق به خدا و توجـّه به او دارند و او را بسيار ياد مي‌كنند و در نتيجة اين ذكر و توجـّه مداوم است كه تأسي كامل به رسول الله (ص)‌صورت مي‌پذيرد.
الگو گيري از سيرة پيامبران
گاهي نيز قرآن کريم با ذکر سيره و عمل اسوه‌ها از ما مي‌خواهد که در اين موارد به آنها اقتدا نماييم به طور مثال خداوند متعال از پيامبر رحمت مي‌خواهد كه در عرصة خطير ابلاغ رسالت به پيامبران اولوالعزم اقتدا كند و همچون آنها صبر و استقامت پيشه سازد و از شتاب و بي‌صبري بپرهيزد: ﴿فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُوْلُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ﴾  (در تبليغ دين خدا و تحمل اذيت امت) همچون پيامبران اولوالعزم صبور باش و براي (عذاب) آنان شتاب مكن! در آية شريفة ديگري از پيامبر اکرم(ص) كه خود اسوة حسنة مؤمنان است، خواسته مي‌شود كه در پيمودن راه هدايت به پيامبران پيشين اقتدا كند: ﴿أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ﴾   آنان كساني هستند كه خداوند متعال هدايتشان كرده است؛ به هدايت ايشان اقتدا كن.
الگو سازي در قالب داستان و تمثيل
هدف مهم بسياري از داستان‌ها و تمثيل‌هاي قرآني الگوسازي از سيرة پيامبران و مؤمنان راستين و عبرت‌دهي از فرجام پيشوايان كفر و گمراهي و بدكاران عالم است: ﴿لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِي الأَلْبَابِ﴾  به راستي كه در بيان داستان ايشان، براي صاحبان انديشه، عبرت كامل خواهد بود. براي نمونه، خداوند متعال در آياتي آسيه همسر فرعون و مريم دختر عمران را مثال مي‌زند و ايشان را اسوة تمام مؤمنان جهان، اعم از زن و مرد، معرفي مي‌کند: ﴿وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا لِّلَّذِينَ آمَنُوا اِمْرَأَةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِي عِندَكَ بَيْتًا فِي الْجَنَّةِ وَنَجِّنِي مِن فِرْعَوْنَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ﴾  و باز خدا براي مؤمنان (آسيه) زن فرعون را مثل آورد هنگامي كه (از شوهر كافرش بيزاري جست) و عرض كرد : بارالها (من از قصر فرعوني و عزّت دنيوي او گذشتم) تو خانه‌ايي در بهشت براي من بنا كن و مرا از شر فرعون كافر و كردارش و از قوم ستمكار، نجات ببخش و نيز مريم دختر عمران را كه عفاف و پاكدامني ورزيد ... .
در اين دو آيه خداوند متعال با استفاده از شيوة تمثيل به معرفي دو الگوي شايسته مي پردازد: آسيه و مريم؛ گويا خداوند متعال خطاب به همة ايمان آورندگان مي‌فرمايد: اگر مي‌خواهيد به الگويي، تأسـّي و اقتدا نماييد، به سيرة رفتاري اين دو زن بنگريد. از وسعت نظر و بلند همـّتي همسر فرعون سرمشق بگيريد كه با وجود فراهم بودن همة امكانات مادي و دنيوي در قصر فرعون، به اين دنياي زودگذر فاني و لذائذ آني آن به ديدة تحقير نگريست و از خداوند، ملك متعالي و نجات از شر ستمكاران ياغي را طلبيد. همچنين به چيزي فروتر از مقام قرب و رضوان الهي رضايت نداد.
آسيب شناسي روش الگويي
گر چه به طور تلويحي در لابلاي مطالب گذشته به آسيب شناسي روش الگويي اشاراتي داشتيم اما به لحاظ اهميت اين مطلب در پايان به طور خلاصه به چند نكته در اين باب اشاره مي‌كنيم:
1. به كار نبستن ابزارهاي هنري براي تبيين منسجم الگوهاي اسلامي و سيرة عملي امامان(ع) يكي از كاستي‌هاي پر خطر براي نسل جوان است زيرا آنان الگوهاي بديل را از طريق ابزارهاي هنري دريافت مي‌كنند. در چنين شرايطي اگر اسوه‌هاي صحيح از اين طريق عرضه نشوند، در ذهن جوان جاي نمي‌گيرند.
2. تلقي تاريخي از اسوه‌هاي ديني: اسوه پردازي گاه به گونه‌اي است كه مخاطب آن را متناسب دوران خود نمي‌يابد بلكه گمان مي‌كند كه زمان الگوگيري از آن سپري شده است. گاه نوع اسوه پردازي متناسب با قرون گذشته است يا ناظر به زمان حال است، ولي جوان با برخي پرسش‌هاي بيروني مواجه است كه ارزش فعلي الگوهاي ديني را به ترديد مي‌افكند در نتيجه كاركرد روش الگويي به تضعيف مي‌گرايد.
3. تلقي فراانساني از الگوهاي ديني: گاه اسوه پردازي‌ها به گونه‌اي است كه متربي آنان را فوق انسان مي‌شمارد در نتيجه به نمونه برداري براي زندگي خويش اهتمام نمي‌ورزد و از همانند سازي عاجز مي‌شود. الگوهاي ديني نبايد به مثابة فوق بشر، بلكه بايد بشر مافوق تلقي شوند. در بدو ظهور اسلام نيز كساني همين فهم ناصواب را داشتند و براي اجتناب از اين آسيب، آياتي نازل شد تا مردم را به جنبة بشري پيامبر و رفتارهاي او توجه دهد: «لَقَدْ جَاءكُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِكُمْ».
4. فروكاهش جايگاه الگوهاي ديني: برخي نيز در مقابل تلقي فرا انساني به تقدس زدائي افراطي مبتلا مي‌شوند. گاه چنان تبييني از اسوه‌ها انجام داده مي‌شود كه سيماي برجستة اجتماعي، معنوي، اخلاقي و عرفاني آنان ناديده گرفته مي‌شود و انگيزة الگوگيري و همانند سازي در متربيان كاهش مي‌يابد.
5. اسوه پردازي انتزاعي و غير ملموس: اگر الگو دهي چنان باشد كه متربي نتواند آن را در جزئيات محسوس زندگي خود به كارگيرد، نقش تربيتي آن عقيم مي‌ماند. گاه تبيين اسوه‌ها به گونه‌اي است كه متربي آن را طرح مطالب كلي، ذهني و انتزاعي مي‌يابد از اينرو هر قدر هم كه متربي تمايل به همانند سازي داشته باشد، راهكاري به دست نمي‌آورد.
سخن پاياني
حاصل سخن در اين نوشتار اين است که جامعة ما يک جامعة ديني است و اقتضائات مناسب با هويت ديني و اسلامي خودش را مي‌طلبد. از سويي شاهد هجوم آموزه‌هاي بديل از جانب بيگانگان و تلاش در جهت تخريب هويت اصيل ملي‌-‌اسلامي جامعة خود هستيم. متوليان امر تعليم و تربيت، مبلغان ديني، نويسندگان و هنرمندان متعهد، با توجه به چنين فضايي بايد به رسالت خويش در زمينة تربيت افراد جامعه به ويژه نسل جوان توجه کنند. روش الگويي به اعتراف صاحب‌نظران عرصة تعليم و تربيت، يکي از بهترين روش‌هاي تربيتي به خصوص در دوران کودکي، نوجواني و جواني است. ما مسلمانان بزرگترين و بهترين شخصيت‌ها را داريم که مي‌توانند در زمينه‌هاي گوناگون الگوي جهانيان باشند. تنها نقص ما در اين زمينه اين است که به روش‌هاي روز مجهز نيستيم. بيگانگان با بهره‌گيري از روش‌هاي نوين، کم اهميت‌ترين شخصيت‌هاي خود را افرادي مهم و شايسته جلوه مي‌دهند و با تکنيک‌هاي جذاب، جوانان را مجذوب آموزه‌هاي بي‌محتوا و ضد ارزش مي‌کنند.
ما مي‌توانيم با بهره‌گيري از هنر و ابزارهاي نوين همچون سينما، تئاتر، داستان، نقاشي و غيره، تصويري از الگوها ارائه دهيم که نسل جوان احساس بيگانگي و دوري از الگوها نکند بلکه سيره و رفتار آنان را به خوبي لمس کند و بتواند در زندگي خود آنها را به کار گيرد. اگر تنها به اين گفته اکتفا کنيم که اين شخصيت‌ها الگوي ما هستند و بايد به آنان اقتدا نمود، اين گفته جز ابهام‌گويي چيز ديگري نيست. جوان از ما مي‌پرسد من که در اين عصر زندگي مي‌کنم به چه کيفيتي مي‌توانم از الگوها پيروي کنم؟ ما بايد به جاي کلي‌گويي به طور مستقيم يا غير مستقيم آن رفتارهاي مشخص الگو را نزد جوانان مجسم کنيم. به تعبير ديگر الگوهاي صامت را که در تاريخ و فرهنگ اصيل ما وجود دارند به الگوهاي ناطق تبديل کنيم به طوري که الگوها خود با جوانان سخن بگويند.

پي‌نوشت‌ها
-  معين، محمد، فرهنگ فارسي(متوسط)، ناشر: مؤسسة انتشارات امير كبير، تهران، چاپ نهم1375، ج1، ص1063.
- داوودي، محمد، سيرة تربيتي پيامبر(ص) و اهل بيت(ع) ج2: تربيت ديني، ناشر: پژوهشگاه حوزه و دانشگاه، چاپ سوم1386، ص22. (با اندكي تصرف)
- پيشين، ص23.
- داوودي، همان، ص26.
- زارعان، محمدجواد، «تربيت دينى، تربيت ليبرال»، فصلنامه معرفت، شماره 33، ص11.
- همان، ص10-9.
- پيشين.
- پيشين.
- پيشين.
- همان، ص14.
- همان.
- همان.
- قيامت/5.
- دهخدا، علي اكبر، لغت‌نامه، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم از دورة جديد1377، ج3، ص3248.
- قائمی مقدم، محمد رضا، «روش الگویی در تربيت اسلامی»، فصلنامه معرفت، شماره 69، ص26.
- راغب اصفهاني، حسين بن محمد، المفردات في غريب القران، دار احياء التراث العربي، بيروت، چاپ اول1423هق، ص22.
- سوره‌هاي احزاب/21 و ممتحنه/4و6.
- احزاب/21.
- طباطبايي، محمد حسين، الميزان، مترجم: سيد محمد باقر موسوي همداني، بنياد علمي و فكري علامه طباطبايي، چاپ سوم1367، ج16، ص451.
- زمخشري، محمود بن عمر، الكشاف، دار الكتب العربي، بي‌تا، ج3، ص531.
- قائمی مقدم، همان، ص25.
- پيشين.
- سلطاني، سيد مهدي، اسوه پذيري از نگاه قرآن، فصلنامه كوثر، شماره15، ص44.
- مائده/104.
- زمر/17و18.
- مهدي زاده، حسين، الگوشناسي، مركز پژوهش‌هاي اسلامي صدا و سيما، قم، چاپ اول1385، ص11.
- پيشين.
- طباطبايي، همان، ج1، ص318.
- نحل/43.
- موسوي كاشمري، سيد مهدي، روش‌هاي تربيت، دفتر تبليغات اسلامي قم، چاپ اول1379، ص150.
- بقره/286.
- بقره/185.
- توبه/81 .
- توبه/88 .
- مهدي زاده، حسين، «آموزه های اسلامی در باب تقلید از الگوها»، فصلنامه معرفت، شماره 67، ص86-85 .
- رعد/7.
- اسرا/71.
- نهج البلاغه/نامه45.
- زماني، مصطفي، ترجمه و شرح نهج البلاغه، انتشارات پيام اسلام قم، چاپ1360، ج3، ص346.
- موسوي كاشمري، همان.
- مطهري، مرتضي، داستان راستان، انتشارات صدرا، چاپ دهم1367، ص36.
- بقره/44.
- اصول كافى، ج3، ص164، روايت10.
- موسوي كاشمري، همان، ص154.
- احزاب/21.
- سلطاني، همان، ص47.
- احقاف/35.
- انعام/90.
- يوسف/111.
- تحريم/11و 12.
- سلطاني، همان، ص49.
- توبه/128.
- ساجدي، ابوالفضل، «ابزارها و روش‌هاي آسيب‌زا در تعليم و تربيت ديني دانش آموزان»، فصلنامه كتاب نقد، شماره42، بهار1386، ص20.

صله رحم

صله رحم

نوروز باستاني همواره با ديد و بازديد همراه و عجين بوده است. اين سنت پسنديده كه در اسلام از آن با عنوان «صله رحم» ياد مي‌شود، به فرموده پيامبر (ص) افزايش عمر و پاداشي برابر با اجر يك‌صد شهيد را به همراه دارد.

از همين رو مجموعه‌اي از روايات در باره «صله رحم» و اهميت اين سنت پسنديده كه توسط پايگاه اينترنتي مركز خبر حوزه گردآوري شده است، در پي مي‌آيد:

* توصيه پيامبر به حُسن همسايگى و صله رحم

پيامبر خدا صلّى الله عليه وآله وسلم به «معاذ ابن جبل» توصيه فرمود: تقواى خدا، راستگويى، امانتدارى، درستي در پيمان، دورى از خيانت، حسن همسايگى، صله رحم، محبت به يتيمان و خوش‌زبانى را پيشه خود كن، و در برخورد با ديگران، آشكارا سلام كن و خوشرفتار و كم آزار باش و ايمان خود را محكم كن و در دين تحقيق نما و در قرآن بينديش و آخرت را مد نظر بگير و از حساب قيامت بترس و بسيار مرگ را ياد كند و به مسلمان دشنام مده و ... (ارشاد القلوب، ترجمه سلگى، ج‏۱، ص: ۱۹۳)

نام «معاذ» ابو عبدالرحمن خزرجى است. وي از اصحاب پيامبر (ص) بود كه در مدينه اسلام آورد و در بيعت عقبه حاضر بود و از جمله هفتاد نفري بود كه با پيامبر (ص) ملاقات كرد و در جنگ بدر حضور داشت، درحالي كه سن او از ۲۱ تجاوز نكرده بود و در همه جنگ‌ها شركت نمود، او مردى خوش سيما و سفيد چهره و سخى بود. روزي معاذ مقروض شد و پيامبر (ص) مالش را فروخت و دين او را ادا كرد، پيامبر (ص) پس از فتح مكه او را به عنوان قاضى به يمن فرستاد و معلم قرآن و فقه بود و با مالى بسيار به مدينه بازگشت ولي خليفه دوم اموالش را مصادره كرد، او سپس به شام رفت و در سال ۱۸ هجري درگذشت.

* علاقه امام موسي كاظم (ع) به صله رحم

از خوف چنان مي‌گريست كه محاسن شريفش تر مي‌شد و از همه مردم بيشتر به صله رحم و ديدار نزديكانش توجه داشت. شبانگاه از بينوايان مدينه دلجويى مي‌كرد و براى آنان پول و زنبيل آرد و خرما مي‌فرستاد و آنان نمي‌دانستند از ناحيه كدام يك از بزرگان، اين عطيه ارسال شده است. (الارشاد، ص ۵۷۵)

* سفارش پيامبر (ص) به ابوذر غفاري

ابوذر گفت: پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلم مرا به هفت چيز توصيه نمودند؛ دوستى با تهي‌دستان، دورى از ثروتمندان، صله رحم، اينكه سخن غير حق بر زبان نياورم، از ملامت ديگران در انجام فرمان الهى نترسم، به زير دستان خود نگاه كنم، به بالاتر از خود توجهى نكنم (وضع زندگى تهيدستان را ببينم نه ثروتمندان را) «سبحان الله ولا اله الا الله والله اكبر ولا حول ولا قوة الا بالله العلى العظيم» بسيار بگويم، كه باقيات صالحات همين‌ها هستند. (ارشاد القلوب، ترجمه سلگى، ج‏۱، ص: ۱۵۹)

* انجام صله رحم، تمكين آزمايش الهي

پيامبر ‌(ص) فرمود: فريب نماز و روزه افراد را نخوريد، زيرا گاهى افراد به آن عادت مى‏كنند و مى‏ترسند آن را ترك كنند بلكه آنها را به راستگويى و امانتدارى و انجام صله رحم و نيكى به برادران، بيازماييد. (ارشاد القلوب، ترجمه سلگى، ج‏۱، ص: ۳۵۹)

* صله رحم از نشانه‌هاي اهل ايمان

امير مؤمنان (ع) فرمود: اهل دين نشانه‏هايى دارند كه بدان شناخته مي‌شوند: راست گفتارى، امانت‌دارى، وفاي به عهد، صله رحم، ترحم بر ناتوان، معاشرت كم با زنان، بذل معروف، خوش‏خلقى، خوش برخوردى، پيروى از دانش و آنچه او بخدا نزديك كند. (امالى شيخ صدوق، ترجمه كمره‏اى، متن، ص: ۲۲۱)

* صله رحم و آساني جان‌دادن

امام صادق (ع) فرمود: هر كه دوست دارد، خدا سختي‌هاى جان‏كندن را بر او آسان كند، بايد صله رحم كند و به پدر و مادرش نيكى كند در اين صورت خدا جان كندن را بر او آسان كند و در زندگى دچار پريشانى و فقر نشود. (امالى شيخ صدوق، ترجمه كمره‏اى، متن، ص۳۸۹)

* صله رحم و اجر شهيد

رسول خدا (ص) فرمود: هر كه نزد خويشاوندى رود و با خود و مالش با او صله رحم كند، خداى عز و جل به او اجر يك‌صد شهيد دهد، هر گامى كه بر مي‌دارد ۴۰ هزار حسنه دارد و ۴۰ هزار گناهش محو مي‌شود و ۴۰ هزار درجه بالا رود و گويا يك‌صد سال خدا را عبادت كرده است. (امالى شيخ صدوق، ترجمه كمره‏اى، متن، ص: ۴۲۲)

* همراهي تقوا و صله رحم

امام رضا (ع) فرمود: خداي عز و جل به سه چيز همراه سه امر ديگر فرمان داده است: امر كرده به نماز و زكات پس هر كه نماز كند و زكات ندهد نمازش پذيرفته نمي‌شود، امر كرده به شكر خودش به همراه شكر والدين (در سوره لقمان آيه ۱۴) پس هر كه شكر والدين نكند شكر خدا را نكرده و امر كرده به تقوا و صله رحم. در (آيه ۱ سوره النساء) و هر كه صله رحم نكند تقوا ندارد.
(مقصود از اينكه اين سه امر، دو به دو، همراهند و همراهي آنان زمانى نيست، زيرا انجام نماز و پرداخت زكات در يك زمان انجام نمي شوند و هر كدام وقت مخصوص بخود دارند و ظاهرش همزماني شرطى است، يعنى صحت هر كدام مشروط به انجام ديگريست). (آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۴۳)

* صله رحم و افزايش عمر

«حنان بن سدير» مي‌گويد، ما در حضور امام ششم (ع) بوديم و ميسر (يكي از اصحاب) در ميان ما بود و سخن از صله خويشان شد ،آن حضرت فرمود: اى ميسر، مرگت چند بار فرا رسيد بود و هر بار براى صله رحم تو عقب افتاد، اگر مي‌خواهى عمرت افزايش يابد به دو پير خود احسان كن (يعنى پدر و مادر). (آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۵۴)

* صله رحم ولو به يك سلام

امير مؤمنان (ع) فرمود: با ارحام خود ارتباط داشته باشيد گر چه به سلامى باشد، زيرا خداي تبارك و تعالى مى‏فرمايد: بترسيد از خدا زيرا بازپرسى مي شويد از او و از ارحام ... (آيه اول سوره النساء) (آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۶۰)

امام صادق (ع) فرمودند: به راستى ارتباط خويشاوندى و نيكوكارى حساب [روز جزا] را آسان مي نمايند و [انسان را] از گناهان دورمي سازند. پس با برادران خويش، صله رحم نماييد و به آنان نيكى كنيد، اگر چه با نيكو سلام كردن و نيكو پاسخ دادن به سلام باشد. (تحف العقول، ترجمه حسن‌زاده، ص: ۶۸۵)

* صله رحم ولو با جرعه‌اي آب

رسول خدا (ص) فرمود: صله رحم كنيد گر چه به يك شربت آب باشد و بهتر از آن خوددارى از آزار ديگران است. (آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۶۷)
رسول خدا (ص) فرمود: نيكي به والدين و صله رحم، حساب را آسان مي‌كنند و سپس آن حضرت اين آيه را خواند «وَ الَّذِينَ يَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ ...» (آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۶۴)

* صله رحم و خوش‌خلقي

امام ششم (ع) فرمود: صله رحم همان خوش‏خلقى، بخشش و خوش‌دلى است، و روزى را افزايش مي‌دهد و مرگ را عقب مي‌اندازد. (آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۷۳)

* سفارش پيامبر ‌(ص) به اولاد عبدالمطلب

امام ششم (ع) فرمود: رسول خدا (ص) همه اولاد عبدالمطلب را گرد آورد و فرمود: اى اولاد عبد المطلب! سلام را فاش ادا كنيد و صله رحم كنيد و شب كه مردم خوابيدند عبادت كنيد، و اطعام كنيد و سخن خوب بگوئيد تا سلامت به بهشت برويد. آداب معاشرت-ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۲۳)

* صله رحم و سيره اهل بيت عليهم‌السلام

امام صادق (ع) فرمود: خداي تبارك و تعالى بر شما واجب كرده دوستى و پيروى ما را، و لازم كرده بر شما فرمانبرى از ما را، آگاه باشيد هر كه از ما است، بايد از ما پيروي كند، بدانيد كه سيره و رفتار ما پارسايى و كوشش است، اداى امانت به خوب و بد، صله رحم، مهمان‏نوازى و گذشت از كسي كه به شما بد كرده است، و هر كس پيرو ما نباشد از ما محسوب نمي شودو سپس فرمود:سفيه نباشيد، كه امامان شما كار سفيهانه نمي كنند. (آداب معاشرت، ترجمه جلد شانزدهم بحار الانوار، ج‏۲، ص: ۷۸)

* صله رحم و خوشنودي امام صادق (ع)

«داودبن كثير رقى» گفت: خدمت حضرت صادق عليه‌السّلام نشسته بودم، قبل از اينكه من سخنى بگويم، ايشان فرمودند: اي داود! روز پنجشنبه اعمال شما را بر من عرضه داشتند، در بين آنچه از اعمال تو عرضه شد، مشاهده كردم صله رحمى كه در مورد پسر عمويت كرده بودى مرا خوشحال كرد... داوود گفت، پسر عموئى داشتم كه دشمن اهل‌بيت‌(ع) و خيلى خبيث بود، شنيدم وضع مالى او خوب نيست، قبل از رفتن به مكه مقدارى پول برايش حواله دادم وقتى به مدينه رسيدم حضرت صادق عليه السّلام جريان را به من فرمود. (بخش امامت، ترجمه جلد هفتم بحار الانوار، ج‏۱، ص: ۲۵۰)

* صله رحم و ممانعت شيطان

حضرت صادق عليه‌السّلام فرمود: هنگامى كه كسى از شما تصميم به انجام عمل خير يا صله رحم را گرفت بايد متوجه باشد كه در سمت راستش شيطانى و در سمت چپش شيطان ديگرى هست بنا بر اين پيش از آنكه آن دو شيطان شما را از اين كار منصرف سازند فورا آن را انجام دهند. (بحار الانوار، ترجمه جلد ۶۷ و ۶۸، ج‏۲، ص: ۲۳۴)

* ويژگي‌هاي چند گانه صله رحم

پيامبر اكرم (ص) فرمود: شخصى كه سه سال از عمرش باقى مانده اگر صله رحم كند، خداوند سى سال عمر او را افزايش مي‌دهد، چنانچه قطع رحم نمايد، اگر از عمرش سى سال باقيمانده باشد به سه سال كاهش مي‌يابد. آنگاه اين آيه را تلاوت نمود: «يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتاب» صله رحم باعث آبادى مملكت و افزايش عمر مى‏شود، گرچه اهل آن زمان، مردمان خوبى نباشند. صله رحم باعث آسانى حساب روز قيامت مى‏شود و از ترك بد جلوگيرى مي‌كند. (زندگانى حضرت امام جعفر صادق عليه‌السلام، ص: ۱۳۸)

* صله رحم و پاداش سريع

سه خصلت است كه صاحبان آنها تا وبال و گرفتاريش را در اين دنيا نبينند نخواهند مرد: «۱- ستم، ۲- قطع ارتباط خويشاوندى، ۳- و سوگند دروغ كه نبرد با خداوند است» و به راستى آن طاعتى كه سريع‌تر از ديگر طاعات، پاداشش مي‌رسد «صله رحم» است. و گروهى با آنكه فاجر و معصيت‏كارند، ولى در پرتو صله رحم و مهرورزى به يك ديگر ثروتشان بركت يافته و افزون مي‌گردد، و بى‏شكّ سوگند دروغ خوردن و قطع رحم شهرها را ويران و خالى از سكنه مى‏سازد. (تحف العقول-ترجمه جعفرى، ص: ۲۷۶)

* صله رحم؛ محبوب‌ترين راه‌ها به جانب خدا

محبوب‌ترين راه‌ها به جانب خدا دو گام است: گامى كه مسلمان بردارد و صفى را در راه خدا محكم سازد، و گامى كه در راه صله رحم (ديدار خويشاوندان) بردارد از گام قبلي، افضل است. (تحف العقول، ترجمه جنتى، متن، ص۳۴۱)

* ازدواج و صله رحم

حضرت سجّاد عليه‌السّلام فرمود: كسى كه براى خدا و به قصد صله رحم ازدواج نمايد، پروردگار او را به تاج بزرگى و عظمت، مفتخر و سرفراز خواهد، ساخت. (الحديت، روايات تربيتى، ج‏۲، ص: ۲۳۰)

* قطع رحم و كيفر زودرس

امام باقر (ع) فرمود: چهار چيز است كه كيفرى زودرس دارد، مردي كه در باره‏اش نيكى كنى و او به تو جزاى بد دهد و مردي كه به او ستم نكرده اي و او تو به ستم كند و مردي كه با او معاهده انجام كارى كني و تو در عهدت وفادار باشى و او با تو به حيله رفتار كند و مردي كه با خويشان خود صله رحم مي كند، ولى خويشانش از او قطع مي كنند. (خصال، ترجمه فهرى، ج‏۱، ص: ۲۵۵)

* قطع رحم و لعن خداوند

حضرت رسول (ص) فرموده‏اند: سوگند به كسى كه جان من در دست اوست، هرگز وارد بهشت نمى‏شويد تا آنكه ايمان بياوريد و ايمان نخواهيد آورد تا آنكه محبت بورزيد، آيا شما را به كارى راهنمايى كنم كه چون آن را انجام دهيد، مهرورزى كرده‏ايد پس ميان خود سلام دادن را آشكار كنيد.

بدانيد زماني كه مردم تظاهر به علم كنند و عمل را ضايع سازند و فقط به اظهار محبت اكتفا نمايند و در دل كينه‏توزى كنند و قطع صله رحم كنند، در آن حال خدايشان لعنت و كر و كورشان مى‏فرمايد. (روضة الواعظين، ترجمه مهدوى دامغانى، ص: ۶۶۰)

* صله رحم و آساني حساب قيامت

حضرت صادق عليه السّلام فرمود: همانا صله رحم و نيكى (به مردم) حساب (قيامت) را (بر آدمى) آسان كند، پس صله رحم كنيد و به برادران (دينى خود) نيكى نماييد، گر چه (نيكى شما) به سلام كردن نيكو و جواب دادن نيك باشد. (طرائف الحكم يا اندرزهاى ممتاز، ترجمه‏ ج‏۱، ص: ۴۰۸)

تربیت

تربیت

روش تربيت
وقتى از هدف و محتواى تربيت سخن مى‌رانيم طبعاً مسئله روش تربيتى نيز مطرح مى‌شود البته شايد روش از اهميتى که محتويٰ دارد برخوردار نباشد ولى روش‌هاى تربيتى نيز به نوبه خود مى‌توانند خشک و غيرقابل انعطاف و احياناً خشن و در نتيجه نامطلوب باشند و برعکس ممکن است منطبق بر نيازها و علائق و شخصيت کودک بعنوان انسانى بالقوه داراى اراده و مختار باشند که تا حد زيادى مطلوب و باارزش است. در هرحال مطلوبى يا عدم مطلوبيت روش‌ها براساس نظام ارزشى و اخلاقى و معيارهاى فرهنگى هر جامعه سنجيده و معين مى‌شود.
موضوع تربيت
اصولاً موضوع تربيت بطور اعم موجودى است که نشوونما يا رشد مى‌کند و بالقوه استعداد بالندگى را دارد و بطور اخص انسان کمال‌پذيرى است که در صدد تغيير مطلوب حيات و زندگى خود مى‌باشد. و بالقوه استعداد رسيدن به عالى‌ترين مراحل کمال را دارد. به اين ترتيب وقتى سخن از تربيت مى‌رود مراد از آن بيشتر از هر موجودى تربيت انسان است، که اگر بخواهيم جريان آن را بنحو مطلوبى هدايت کنيم مستلزم فراهم‌آمدن عوامل و شرايط مناسبى است که ايجاد آنها براى شروع تغيير و تحول موردنظر لازم و کافى باشد، و فرصت مناسب را براى رشد فراهم نمايد. اين شرايط پس از ايجاد نيز بايد استمراد يابند تا تداوم دگرگونى‌هاى آغاز شده در مسير موردنظر و تا حصول نتايج مطلوب و قطعى تضمين شود.
محتواى تربيت
هر فرآيند تربيتى بنحوى از انحا داراى محتوى است البته مکاتب مختلف با مسئله محتوى يا باصطلاح برنامه تربيتى برخوردهاى متفاوتى دارند، ولى در مجموع هر تربيتى حتى تربيت کودک مدار افراطى به نوعى محتواى تربيتى که با رغبتها و علائق شاگردان - منطبق باشد عقيده دارند و هريک از نظام‌هاى تربيتى محتوى را براساس معيارها و ملاک‌هائى انتخاب مى‌کنند که حيطه محتواى تربيت مشمول اصل مطلوبيت و ارزش است.
اينکه ما موادى از علوم و فنون و هنرها و ادبيات را در محتواى تربيتى منظور مى‌کنيم نشان‌دهنده اين است که علم و معرفت براى ما واجد مطلوبيت و ارزش است و حال آنکه خرافات و عوام فريبى و امور بى‌ارزش و حتى ضدارزش و اخلاق را در محتواى تربيت نمى‌گنجانيم.
عناصر تربيت
عناصرى که در يک جريان تربيت مداخله مى‌بخشد عبارتنداز:
مربى، متربى، مدرسه، برنامه، هدف، جامعه، وسايل آموزشي
معنی و مفهوم تربيت
تربيت عبارتست از فراهم کردن زمينه‌ها و عوامل براى شکوفا کردن و به فعليت رساندن استعدادهاى بالقوه انسان و حرکت تکاملى او بسوى هدف مطلوب و منطبق بر اصولى معين و برنامه‌اى منظم و سنجيده.
مراحل تربيت
چگونگى فراهم کردن شرايط و کنترل و تداوم اين شرايط در مراحل مختلف زندگى تربيت شونده متفاوت است و با ميزان رشد و کيفيت آن بستگى کامل دارد. بطوريکه ممکن است در يک مرحله از زندگى مراقبت و کنترل بيشتر اعمال شود و در مرحله‌اى ديگر اصلاً کنترلى نباشد با عنايت به ميزان دخالت مربى و خود متربى در جريان تربيت و دوره‌ەاى مختلف رشد انسان مى‌توان فراهم کردن شرايط، کنترل و تداوم آنرا تبيين کرد.

مرحلهٔ پرستارى
اين مرحله از جريان تربيت از زمان انعقاد نطفه آغاز ميشود، و بيشتر به فراهم ساختن شرايط مناسب براى رشد و بهبود شرايط زيست در دوران جنينى و نوزادى اختصاص دارد و فرصت کافى به کودک مى‌دهد تا امکانات بالقوه‌اش را فعليت بخشد.
مرحلهٔ تأديب
مرحله تأديب که طى آن طبيعت حيوانى آدمى به طبيعت انسانى تبديل مى‌شود مهمترين اثر تأديب خنثى ساختن سرکشى طبيعى آدمى است که در اثر آن انسان از محدوديت‌هاى ناشى از زندگى اجتماعى و گروهى آگاه مى‌شود. به قوانين و مقررات اجتماعى گردن مى‌نهد و لزوم تبعيت از آنها را بخوبى احساس مى‌کند. ( شاتو، ژان، مربيان بزرگ، ترجمه دکتر غلامحسين شکوهي، دانشگاه تهران، فصل اول افلاطون)
مرحلهٔ تعليم
مرحله تعليم که بعد شناختى تربيت را در برمى‌گيرد و طى آن فرد با قسمت اعظم تجارب پيشينيان و حتى‌الامکان با کارآمدترين بخش‌هاى آن آشنا و تجهيز مى‌شود. بطوريکه مى‌ةواند حتى در بخشى از آن به درجه تخصص و آفرينندگى نسبى دست يابد. اگر تعليم با روش درست و با توجه به ارزش‌هاى مطلوب صورت پذيرد نوعى تربيت است. زيرا در بروز استعدادهاى بالقوه آدمى در زمينه شناختي، کنشى و عاطفى تا حد زيادى مؤثر است ولى اگر بدون توجه به ارزش‌هاى مطلوب صورت گيرد، علاوه برآنکه ممکن است مخرب باشد، تربيت نيز محسوب نمى‌شود.
مرحلهٔ خودسازى
مرحله خودسازى يا مرحله‌اى که شخص خود برروى خويشتن تأثير مى‌گذارد. اين مرحله به منزله پايان تأثير ديگران بر فرد و آغاز انعکاس فعل روى فاعل است هرچند تحقق اين مرحله از تربيت و کيفيت آن کاملاً به روش‌هاى تربيتى مراحل قبل و نحوه برخورد بزرگسالان با خردسالان، بستگى دارد. اما از اين ببعد جريات تربيت بيشتر خودسازي و شکل دادن خود است تا شکل‌پذيري.

نقش همت در رشد شخصيت

نقش همت در رشد شخصيت


اصولا معيار ارزش انسان به اراده اوست. به مقتضاى همت انسان و ارج و قدر هر كسى به قدر همت اوست كه عالى باشد يا دانى، بلند همت‏باشد يا دون همت. (1)

انسان با همت‏خويش اوج مى‏گيرد، چنان‏كه پرنده با بالهايش آسمان‏ها را در هم مى‏نوردد. اميرمؤمنان حضرت على‏عليه السلام در اين‏باره مى‏فرمايد: «قدر و ارزش هر انسانى به قدر همت اوست.» (2)

در جاى ديگر مى‏فرمايد: «شرف انسان به همت‏هاى عالى اوست نه به استخوان‏هاى پوسيده نياكان.» (3)

انسان به هر كارى همت گمارد و اراده كند مى‏تواند آن را انجام دهد. خواستن اراده كردن است و اراده كردن تصميم گرفتن. شاعر نيز چنين مى‏سرايد:

همت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند كه سليمان شود

آن را كه عقل و همت و تدبير و راى نيست

خوش گفت پرده‏دار كه كس در سراى نيست. (4)

فرد و يا جامعه‏اى اگر كارى را اراده كنند، مى‏توانند آن را انجام دهند. توفيق انجام كار، همان عزم و اراده انجام آن است.

حضرت امام صادق‏عليه السلام در اين زمينه مى‏فرمايند: «هرگز بدنى از انجام آنچه كه اراده كرده و همت گماشته، ضعيف نخواهد شد.» (5)

داشتن اراده‏اى قوى و تزلزل‏ناپذير، مختص اقوياست. موفقيت و شكست ما وابسته به اين است كه داراى اراده قوى يا ضعيف باشيم. هر چه موانع و مشكلات ما براى انجام كارى بيش‏تر باشد، اراده قوى‏تر و همت والاتر و نيز انرژى بيش‏ترى لازم خواهد بود.

داشتن اراده قوى، اولين قدم براى تحصيل موفقيت است. زيرا انسان با اراده قوى همواره با مشكلات مبارزه كرده و تسليم نمى‏شود. براى فرد با اراده، هيچ امرى غيرممكن نيست، كسى كه داراى عزم راسخ است، مى‏تواند جهان را مطابق ميل خود عوض كند. (6)

قرآن يك اصلى را تعليم مى‏دهد كه در همه امور بايد مورد توجه و قابل تعميم باشد. مى‏فرمايد: "ليس للانسان الا ما سعى" (7) سعادت هر كس در گرو عمل اوست. (نجم: 39)

يكى از نشانه‏هاى عزم و اراده و تصميم جدى، پايدارى و مقاومت است. بيش‏تر نوابغ و انديشمندان، بيش از آن‏كه متكى به قدرت نبوغ خويش باشند، از همت و استقامت و بردبارى بهره برده‏اند. البته، همواره رسيدن به موفقيت، مشكلاتى به همراه دارد. صبر و شكيبايى و استقامت و بردبارى، از شيوه مردان بزرگ، كامياب و موفق جهان است. نقل سرگذشت‏سكاكى دانشمند بزرگ قرن هفتم هجرى، بسيار جالب است. وى در سى سالگى شروع به تحصيل كرد. با اين‏كه آموزگار وى از موفقيت او مايوس بود، اما او با شور و پشتكار عجيبى مشغول تحصيل شد. آموزگار براى ارزيابى ميزان درك و هوش و فهم وى، مساله ساده‏اى را براى او طرح كرد و آن يك مساله از فقه شافعى بود: «پوست‏سگ با دباغى پاك مى‏شود.» سكاكى آن را زياد تكرار كرد و با شور شوق آماده ارائه تكليف خود به استاد شد.

فرداى آن روز سكاكى در پاسخ به سؤال روز گذشته معلم گفت: «سگ گفت: پوست استاد با دباغى پاك مى‏شود.» در اين لحظه، شليك خنده شاگردان و معلم بلند شد. ولى روح آن نوآموز سالمند، به اندازه‏اى بلند بود كه از اين عدم موفقيت در امتحان، شكست نخورده و ده سال تمام در اين راه گام نهاد. ولى به علت‏بالابودن سن، تحصيل او رضايت‏بخش نبود.

روزى براى حفظ درس به صحرا رفته و اثر ريزش باران را روى صخره‏اى مشاهده كرد و از ديدن اين منظره پند گرفت و گفت: «هرگز دل و روح من سخت‏تر از اين سنگ نيست اگر قطرات دانش بسان آب باران در دل من جارى شود، به طور مسلم اثر نيكويى در روان من خواهد گذارد.»

او به شهر بازگشت و با شور زائدالوصفى مشغول تحصيل شد و بر اثر استقامت و پشتكار، يكى از نوابغ ادبيات عرب گرديد. وى كتابى در علوم عربى انتشار داد كه مدت‏ها محور تدريس در دانشكده‏هاى اسلامى بود. (8)

مرحوم ملك الشعراى بهار، مقاومت‏سرسختانه چشمه‏سار را در برابر صخره‏اى بزرگ اين‏گونه به نظم درآورده است:

جدا شد يكى چشمه از كوهسار

بره گشت ناگه به سنگى دچار

به نرمى چنين گفت‏با سنگ سخت

كرم كرده راهى ده اى نيكبخت

ولى سنگ چون خوگران بود سر

زدش سيلى و گفت دور اى پسر

نجنبيدم از سيل دريا گراى

كه اى تو، كه پيش تو جنبم ز جاى

نشد چشمه از پاسخ سنگ سرد

به كندن در ايستاد و ابرام كرد

بسى كندوكاويد و كوشش نمود

كزين سنگ خارا رهى برگشود

ز كوشش به هر چيز خواهى رسى

به هر چيزى خواهى كما هى رسى (9)

بايد توجه داشت كه همواره بايد در ترسيم اهداف بهترين، والاترين و ارزشمندترين آن‏ها را برگزيد و براى دستيابى به آن‏ها اقدام نمود. اميرمؤمنان على‏عليه السلام مى‏فرمايد: "بهترين همت‏ها، بزرگ‏ترين آن‏هاست." آرى اين همت‏هاى بزرگ و اهداف والا هستند كه انسان‏ها را به تلاش‏هاى ارزشمند، مداوم، پى‏گير و خستگى‏ناپذير فرا مى‏خوانند. (10)

همچنين امام حسين‏عليه السلام از پيامبر بزرگوار اسلام‏صلى الله عليه وآله نقل مى‏فرمايند: " خدا كارهاى بلند و همت‏هاى والا را دوست دارد و از كارهاى سست و همت‏هاى فرومايه كراهت دارد.» (11)

كسانى كه افكار بلند و همت‏هاى والا دارند، نمى‏توانند همت‏خود را در دائره كوچكى محصور سازند و همواره پس از نيل به مقصود، خود را در آستانه مقصد ديگر مى‏بينند. بنابراين، بايد از آغاز كار، اهداف را بلند در نظر گرفت. واقعيت هم همين است. تا انسان خود را براى اهداف بلند آماده نسازد، به سختى به اهداف كوچك‏تر دست مى‏يازد.

سعدالدين تفتازانى، از پايه‏گذاران فن بلاغت در اسلام است. روزى خواست از ميزان همت فرزند خود آگاه شود. به او گفت: "پسرم هدف تو از تحصيل چيست؟" پسر گفت: «تمام همت من اين است كه از نظر معلومات به پايه شما برسم.» پدر از كوتاهى فكر فرزند متاثر شد و با لحن تاسف‏آور گفت: «اگر همت تو همين است، هرگز به نيمى از مراتب علمى من نخواهى رسيد، زيرا افق فكر تو فوق‏العاده كوتاه است. من كه پدر تو هستم آوازه علمى امام صادق‏عليه السلام را شنيده و از مراتب دانشش، به وسيله آثارى كه از او به يادگار مانده بود، آگاه شدم. در آغاز تحصيل، تمام همت من اين بود كه به پايه علمى اين شخصيت‏بزرگ برسم. من با اين همت‏بلند، به اين درجه از علم رسيده‏ام كه مشاهده مى‏كنى و هرگز قابل قياس با مقام آن پيشواى بزرگ نيستم. تو كه اكنون چنين همت كوتاهى دارى، پيمانه شوق و شورت در نازل‏ترين درجات علمى لبريز خواهد گرديد و دست از تحصيل خواهى كشيد.» لذا بايد كوشش كنيم تا در خود همت‏هاى عالى به وجود آوريم.

شايد زيباترين انديشه در باب بلندهمتى، را بتوان از خواجه لسان الغيب، حافظ شيرازى دريافت:

همت‏حافظ و انفاس سحرخيزان بود

كه ز بند غم ايام نجاتم دادند

مولوى مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى‏آور به دست

تا كه جو شد آب از بالا و پست (12)

البته، بايد توجه داشت كه همت والا با بلندپروازى تفاوت دارد. برخى افراد بدون در نظر گرفتن توانايى‏ها و استعدادهاى درونى خويش، افكارى بلندپروازانه دارند كه هرگز به آن دست نخواهند يافت و در واقع، برخلاف جريان آب شنا مى‏كنند.

در اين صورت، است كه شخص يا دچار شكست مى‏شود و يا با موفقيت ناچيزى روبرو مى‏شود. لذا به افراد، به ويژه نوجوانان و جوانان توصيه مى‏شود كه با شناسايى استعدادهاى خويش به كمك مشاورين روانشناس، با همت‏هاى عالى و عزم و اراده‏اى پولادين درصدد شكوفايى استعدادهاى بالقوه و نهانى خويش برآيند.

پى‏نوشت‏ها:

1. عباسعلى اخترى، مديريت علمى مكتبى از ديدگاه اسلام، ص 121

2. نهج‏البلاغه، صبحى، حكمت‏شماره 47

3. غررالحكم و درالكلم، ص 87

4. محمدرضا شرفى، بينش‏هاى تربيتى، ص 32

5. وسائل‏الشيعه، ج 1، ص 38

6. عباسعلى اخترى، پيشين، ص 122 و 145

7. نجم /39

8. جعفر سبحانى، رمز پيروزى مردان بزرگ، ص 39 و 40

9. همان، ص 41 و 42

10. محمدحسن نبوى، مديريت اسلامى، ص 65 و 66

11- عبدالله جوادى آملى، اخلاق كارگزاران در حكومت اسلامى، ص 79، به نقل از: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 246

12- جعفر سبحانى، پيشين، ص 56 و 57