تعريف ، لغت ، اصطلاح ، علم تاريخ ، و...


ابـوريـحـان بـيـرونـى مـى گـويـد: "تـاريـخ مـدت مـعـيـنـى اسـت كـه از آغـاز سـال شـروع مى شود." (1) مى توان گفت كه آغاز هر چيزى تاريخ آن است ؛ مثلا مبداء بعثت پيامبرى يا لحظه قيام مصلحى يا هنگام هلاكت امت و ملتى و... تمام اين حوادث و زمان وقوع آن به وسيله تاريخ شناخته مى شود. بديهى است كه كليه جوامع بشرى در هـمـه حـالات ديـنـى و دنـيوى خود به ناچار در دايره تاريخ قرار مى گيرند. تاريخ هر مـلتـى مـتـعـلق بـه مـردمـى است كه آن را ساخته و پرداخته اند، "پس اين انسان است كه تاريخ را مى سازد. (2) "
تـاريـخ در لغـت بـه مـعـنـاى وقـت شـنـاسـى اسـت و در اصطلاح يعنى تعيين وقت ؛ زمان گـذشته ، حال ، آينده . تاريخ شناسائى وقت است با استناد به آغاز حدوث امرى شايع و رايـج . تـاريخ علمى است كه از تعيين وقت (زمان ) و حالات و موضوعات مربوط به آن بحث مى كند.
"كـافـيـجـى " مـى گـويـد: "لفـظ تاريخ معرب (ماه ، روز) فارسى است كه به پيشنهاد هرمزان ايرانى وارد جلسات مسلمانان شده است .
تواريخ مشهور عبارت است از:
تـاريـخ هـجـرى ، تـاريـخ رومى ، تاريخ فارسى ، تاريخ سلطانى ." (3)
مـؤ لف "مـفـتـاح السـعـادة " مـى گـويـد: "عـلم تـاريـخ مـعـرف احـوال طـوايـف بـشـرى است كه آداب و رسوم و انساب آدمى را در بر مى گيرد... هدف علم تـاريـخ آشـنـائى و آگاهى از حالات گذشتگان است . فايده علم تاريخ گرفتن عبرت و پند از سرنوشت پيشينيان است ." (4)
"سخاوى " مى گويد: "تاريخ در لغت يعنى وقت . گفته مى شود:
اَرَّخْتُ الْكِتابَ وَ وَرَّخْتُهُ = زمان و اوقات كتاب را بيان كردم ." (5)
"جوهرى " مى گويد: "تاريخ به معناى تعريف وقت و توريخ نيز مانند آن است .
گويند: وَرَّخْتُ وَ وَرَّخْتُهُ." (6)
اصمعى مى گويد: "قبيله بنو تميم مى گويند: وَرَّخْتُ الْكِتابَ تُوريخا، و قبيله قيس مـى گـويـنـد: وَرَّخـْتـُهُ تـاريـخـا." (7) و ايـن نشانه اصالت عربى وارژه "تاريخ " است .
بعضى گفته اند كه اين لغت عربى خالص نيست ، بلكه معرب و ماءخوذ از "ماه " و "روز" فارسى است كه "ماه " به معنى "قمر" و روز به معناى "يوم " است .
ابـو مـنـصـور جـواليـقـى مـى گـويـد: "كـلمـه تـاريـخ كـه امـروز مـردم اسـتـعـمـال مـى كـنـنـد، عـربـى خـالص نـيـسـت . مـسـلمـيـن ايـن كـلمـه را از اهـل كـتـاب اقـتـبـاس ‍ كـرده انـد، زيـرا تـاريـخ مـسـلمـانـان بـراسـاس سـال هـجـرى در زمـان خـلافـت عـمـر نـوشـتـه شـده و تـاكـنـون متداول و مرسوم است ." (8)
"سـخـاوى " مـى گـويـد: "موضوع علم تاريخ ، "انسان " و "زمان " است ، و مـسـائل تـاريـخ بررسى جزئيات حالات عارضه بر آدميان در زمانم و در دايره اوضاع و احـوال اسـت ." و مـى افـزايـد: "علم تاريخ فنى از فنون علم حديث نبوى است و زينتى اسـت كـه هـرگـاه روش اسـتـوار و مـحـكم را در آن بپيمايند، ديده را روشن و بينا مى كند و مـوقـعـيـت ايـن دانش در دين ، عظيم است و سود حاصله از آن به شرع كمك مى رساند و به سبب شهرتش ‍ از بيان و تفهيم بى نياز است ..." (9)
سـيـوطى مى گويد: "از فوائد علم تاريخ آشنائى با نسلها و توطن گزيدن آنها و شـمـارش عـدد آنان و اوقات ويژه و درگذشت بزرگان و تولد آنها و رواة آنان است ، با علم تاريخ دروغِ دروغگويان و راست گوئى راستگويان شناخته مى شود. چنانكه خداوند مى فرمايد:
"اى كـسـانى كه ايمان آورده ايد، هرگاه به قرض و نسيه معامله مى كنيد، براى زمان معلوم شند و نوشته در ميان قرار دهيد (قرآن 2/282). (10)
"ظـهـيـر الديـن مـرعـشـى " مـى گـويـد: "بـدان كـه عـلم تـاريـخ عـلمـى اسـت مـشـتـمـل بـر حـالات گـذشـتـگان اين جهان كه چون اهل بصيرت به نظر اعتبار بر مصداق "فـاعـتـبـروا يـا اولى الابـصـار" (قـرآن ، حـشـر، 2) نـگـاه كـنـنـد، بـه دلايـل عـقـلى كـه "فـاعـتـبـروا يـا اولى الالبـاب " بـدانـنـد كـه احـوال مـردم حال را مآل كار بر همان منوال خواهد بود و غرض از آن ، مجرد قصه خوانى و خـوش ‍ آمـد طـبع و هواى نفسانى نباشد، و غرض كلى و مقصود اصلى بر آن باشد كه از داشـتـن آن فـايـده ديـن و دنـيـا حاصل آيد كه اگر مقصود از آن فايده دارين نبودى ، خداى تـعـالى در كـلام مـجـيـد ذكـر انـبـيـاء و اوليـاء كـه پـادشـاهـان ديـن و دنـيـااند، نكردى و احـوال كـفره و فجره و فسقه را كه خسر الدنيا و الآخره اند هم به استقصاء ياد نفرمودى ..." (11)
"ابـن خـلدون " مـى گـويـد: "بدان كه فنّ تاريخ را روشى است كه هر كس ‍ بدان دسـت نـيـابـد، و آن را سـورهـاى فـراوان و هـدفـى شـريـف اسـت ، چـه ايـن فـنّ مـا را بـه سـرگـذشـتـهـا و خـويـهاى ملتها و سيرتهاى پيامبران و دولت ها و سياستهاى پادشاهان گذشته آگاه مى كند. بايد دانست كه حقيقت تاريخ خبردادن از اجتماع انسانى يعنى اجتماع جـهـان و كـيـفياتى است كه بر طبيعت اين اجتماع عارض مى شود، چون توحش و همزيستى ، عصبيت ها و انواع جهانگشائى هاى بشر و چيرگى گروهى بر گروه ديگر و آنچه از اين اجـتـمـاع ايـجـاد مـى شـود مانند: تشكيل سلطنت و دولت و مراتب و درجات آن و آنچه بشر در پـرتـو كـوشـش و كـار خـويـش به دست مى آورد چون پيشه ها و معاش و دانش ها و هنرها و ديگر عادات و احوالى كه در نتيجه طبيعت اين اجتماع روى مى دهد." (12)
مؤ لف "ريحانه الادب " مى گويد: "بديهى است كه علم تاريخ و دانستن اطوار و ادوار زنـدگـى پـيـشـيـنـيـان ، بـويـژه طـبـقـات عـلمـا و اهـل فـضـل و دانـش از ايـشان ، از مهمات عقليه و نقليه بوده و قسمت عمده از آيات شريفه قـرآن به همين موضوع تخصيص داده شده و قلم و رقم از احصاى مزاياى آن قاصر و همين بـس كـه احـيـاى آثـار پيشينيان و سَلَف تاءمين حيات آيندگان و خَلَف و به مثابه احياى خـودشـان و بـهـتـريـن وسـيله تجربه و عبرت ايشان است ، و توان گفت كه در حقيقت عمر ايـشـان را بـا عـمـر خـود تـوام كـردن و چـنـدين عمر بر عمر خود افزودن است ..." (13)
در "كـشـف الظـنون " آمده است : "تاريخ " در لغت به معناى "وقت " است . گفته انـد كه از لحاظ ريشه غير عربى است ، زيرا مصدر "مورخ " است و آن معرب "ماه " و "روز" اسـت . امـام در اصـطـلاح مـورخـان ، "تـاريـخ " بـه مـعـنـاى شـنـاخـت احـوال طـوايـف و شـهـرهـا و آداب و رسـوم و عـادات و اعـمـال رجـال و انـسـاب و وفـيات آنان است . و "موضوع تاريخ " عبارت است از شرح رويـدادهـا و بـنـاهـا و احـوال مـردم گـذشـتـه و رجـال بزرگ ؛ مانند پيامبران ، حكما، علما، سـلاطـيـن ، شـعـرا و... و بـطـور كـلى غـرض از تـاريـخ آگـاهـى بـر احـوال اقـوام گـذشـتـه اسـت . و "فـايـده تـاريـخ " عـبـرت از ايـن حـالات و حصول ملكه تجربه از راه وقوف بر دگرگونيهاى روزگار است ، تا از مضرات مهمى كه از آنها ياد مى شود، احتراز كرده و از منافع آنها استفاده شود.
و اين علم همان گونه كه گفته اند "عمر دوباره " است ...." (14)
دكتر على شريعتى ، مورخ و جامعه شناس معاصر مى گويد:
"... "تـاريـخ "، اطلاع بر گذشته ها نيست ... "تاريخ "، مجموعه حوادثى كه پـيـش از ايـن روى داده نـيـسـت ؛ "تـاريـخ "، مـطـالعـه فـرهـنـگـهـاى مـسـتقل ، تمدنهاى مستقل و جامعه هاى مستقل و اقوام و نژادهاى مشخص ‍ و معين در يك عمر خاص نيست ، "تاريخ " حتى اطلاع بر تغييرات و تحولات گوناگون و مختلف اين واقعيتها در طـول زمـان و ادوار مـخـتـلف نـيـسـت ؛ "تـاريـخ "، تاريخِ ادبيات ، شعر يا هنرى كه نـويـسـنده ، شاعر يا هنرمندى به نام مورخ با انتخاب عناصر موجود در گذشته خلق مى كـنـد و خـود، طـبـق ذوق ، عـقـيـده و آرمـان خـويـش بـدان شـكـل و جـهـت و مـعـنـاى خـاصـى مـى بخشد، نيست ؛ "تاريخ " گذشته اى است كه زمان حال را پديد آورده است ، "تاريخ " حركتى است كه به سوى آينده در جريان است ... "تاريخ " عمرِ نوعِ انسان است ." (15)
آغاز تاءليف تاريخ
"هـومـر" نـخستين مورّخى است كه "تاريخ " را به "نظم " آراست و "ايلياد" نـام نـهـاد و بـه جـهـانـيـان تـقـديـم كـرد. امـا در عـيـن حـال "هـرودت " پـدرِ "تـاريـخ " نـام گـرفـتـه و نـخـستين مورّخِ "نثر" نويس ‍ "تاريخ بشر" است . (16)
نخستين كسى كه در تاريخ اسلام كتابى نوشته ، "ابان بن عثمان " (م 140 هجرى ) بوده است ، اما نخستين تاريخ جامع در اسلام تاءليف "هشام بن محمد بن سائب " است . (17)
"در دوره نـخـسـت خـلافـت عـباسيان (232 ـ 132 هجرى ) نگارش تاريخ اوج گرفت ؛ ابـواسـمـاعيل محمد بن عبدالله اَزْدى واسطى (نيمه قرن دوم هجرى ) كتاب فتوح الشام را نـوشـت . ابـو عـبـدالله مـحـمـد بـن عـمر واقدى (م 207 هجرى ) كتابهاى : "المغازى "، "فتوح الشام "، "فتح العجم "، "فتح مصر" و... را نوشت .
ابو عبدالله محمد بنِ سَعْد زُهَرى كاتِب واقِدى (م 230 هجرى ) كتاب "الطبقات الكبرى " را نـوشـت . ابـوالمنذرين هشام بن محمد بن سائب كلبى (م 204 هجرى ) و هيثم بن عدى طائى (م 207 هجرى ) و ابوالحسن على بن محمد بصرى مدائنى (م 225 هجرى ) كتبى در تاريخ و علم الانساب تاءليف كردند.
در دوره دوم خـلافـت عـبـاسـيـان (334 ـ 232 هجرى ) و استقرار آلِ بويه در بغداد، كار تـاءليـف و تـرجـمـه رونـق فـراوان يـافـت و در رشـتـه هاى گوناگون تاريخ اسلام از فتوحات و تاريخ جزيرة العرب و تاريخ عمومى و خصوصى و جز آن ، دانشمندانى كار تـحـقـيـق و تـاءليـف را دنبال كردند و آثارى گرانبها از خود بر جاى گذاشتند". (18)
تقسيمات تاريخ
الف : تـاريـخ قـديـم ؛ كـه دربـاره ادوارى از ازمنه بسيار قديم بحث مى كند. تاريخ قـديـم بـه انـقـراض امـپـراتـورى روم غربى (476 هجرى ) و به عقيده برخى به مرگ "تئودوسيوس " (395 م ) خاتمه مى يابد.
ب : تاريخ قرون وسطى ؛ شامل ادواربين تاريخ قديم و جديد مى شود.
ج : تاريخ معاصر، شامل حوادث دوران معاصر يا از ادوارى بحث مى كند كه هنوز شواهد و آثار آن دوره موجود است .
تقويمِ تاريخ
الف : تـاريـخ جـلالى ؛ مـنسوب به ملك شاه سلجوقى كه مبداء آن را 471 هجرى قرار داد. تـثـبـيـت نـوروز در اول فـرورديـن هـر سـال يـادگـار آن دوران اسـت . بـه هـمـيـن دليل ، به نوروز سلطانى شهرت يافت .
ب : تـاريـخ غـازانـى (يـا سـال غـازانـى ) مـنـسـوب بـه غـازان خـان مغول مبداء آن 701 هجرى قمرى
ج : تـاريـخ يـزدگردى (يا تاريخ ايرانيان ) كه مبداء آن جلوس يزدگرد سوم آخرين شاه ساسانى است (632 يا 661 م ). (19)

مبداء تاريخ ؟

برگرفته از كتاب تاريخ اديان و مذاهب جهان اثر: مبلغي آباداني

نظر دانشمندان اسلامى
ابـن خـيـشـمـه مـى گـويـد "چـون آدم از بـهشت هبوط كرد و فرزندانش در زمين پراكنده شـدنـد، ايـن جـريـان مـبداء تاريخ بود... تا آنگاه كه خداوند نوح را به رسالت مبعوث كـرد، پـس مـردم مـبـداء تـاريـخ را بعثت نوح قرار دادند... و پس ‍ از طوفان نوح تا آتش ابـراهـيـم ، مـبـداء تـاريخ طوفان نوح بود... و فرزندان اسحاق مبداء تاريخ را از آتش ابـراهـيـم تـا بـعـثـت يـوسـف و از بـعـثـت يوسف تا بعثت موسى و از بعثت موسى تا بعثت سـرورمـان رسـول اكـرم كـه درود خـدا بـر او بـاد، گـرفـتـنـد. و امـا فـرزنـدان اسماعيل ، مبداء تاريخ را از به آتش افكندن ابراهيم تا بناى كعبه تا آنگاه كه پراكنده شدند، گرفتند. از آن پس ، هر كسى از آن قوم كه از تهامه بيرون مى رفت ، آن را مبداء تاريخ مى گرفتند تا كه لوئى بمرد.
از مـرگ لوئى تـا حـادثـه اصـحـاب فـيـل ، مبداء تاريخ مرگ لوئى بود. و از حادثه فـيـل بـه بـعـد تـا قـبـل از هـجـرت پـيـامـبـر اسـلام (ص )، مـبـداء تـاريـخ عـام الفـيـل بـود. تـا آنـكـه مـبـداء تـاريـخ را هـجـرت رسـول اكـرم (ص ) از مـكـه بـه مدينه گرفتند." (20)
تاريخ اسلام و مبداء آن
"ابـن عـسـاكـر" مـى گـويـد: "رسـول اكـرم (ص ) در روز ورود بـه مـدينه (ربيع الاول ) امر به نوشتن تاريخ فرمودند."
"يعقوب بن سفيان " مى گويد: "نگارش تاريخ در اسلام از روز ورود پيامبر (ص ) بـه مـديـنـه است ". "ابن عساكر" اين قول را تائيد مى كند و مى افزايد كه مشهور است كه "عمر بن خطاب " دستور نگارش تاريخ را داده است .
"سيوطى " با ارائه سندى مى گويد: "هنگامى كه "پيامبر" (ص ) به نصاراى نـجـران نـامـه اى نوشتند، بر اساس تاريخ هجرى نوشتند و به "على " (ع ) دستور دادنـد كـه تـاريـخ نـامـه را بـنـويـسـنـد و ايـشـان هـم سال پنجم هجرى را مبداء تاريخ قرار داده و نوشتند." و اين نشان مى دهد كه "عمر بن خطاب " در تعيين مبداء تاريخ دخالتى نداشته است .
"بـخـارى " مى گويد: "عمر پرسيد تاريخ را از چه زمانى بنويسم ؟ براى اين كار مهاجرين را گرد آورد. على عليه السلام به او گفت : تاريخ را از روز هجرت پيامبر (ص ) بنويس ." در همين رابطه "ابن عساكر" مى نويسد: "ابو موسى الشعرى به عـمـر نامه اى نوشت كه نامه هاى تو تاريخ ندارد، پس تاريخ بگذار. عمر در اين باره بـا افـرادى مـشـورت كرد. بعضى گفتند: بر اساس بعثت پيامبر (ص ) و برخى گفتند: بر اساس وفات رسول خدا (ص ). عمر گفت : نه ، بر اساس هجرت ايشان تاريخ را مى نويسم ...".
بـخـارى مـى گويد: "قراردادى به دست عمر دادند كه تاريخ آن ماه شعبان بود. عمر گـفـت : كدام شعبان ، اينكه در آنيم يا آنكه گذشته و يا آنكه هنور نيامده است ؟ سپس عمر بـه اصـحـاب پـيـامـبـر گفت : چيزى را براى مردم قرار دهيد كه با آن تاريخ را بدانند. بعضى از ياران گفتند: بر اساس تاريخ روم بنويسيد. عمر گفت : تاريخ روم طولانى اسـت ، زيـرا آن تـاريـخ از عـصـر ذوالقـرنـيـن آغـاز شـده است . برخى گفتند: بر اساس تاريخ پارسيان باشد. عمر گفت : پارسيان نيز هر پادشاهى از آنان كه به سلطنت مى رسد، تاريخ پيشين را فرو مى افكنند. آنگاه نظر همگى بر آن قرار گرفت كه تاريخ را بـر اسـاس ‍ "هجرت " كه ده سال از آن زمان مى گذشت ، بنويسند. لذا بر اساس ‍ هـجـرت رسـول اكـرم ، مبداء تاريخ اسلام تعيين شد كه تا اين زمان باقى و استوار است ." (21)
...از ايـن اقـاويـل كـه بـگـذريـم ، در اين ميان آنچه مهم است ، بنيان تاريخ است كه بر گامهاى استوار انسان بنا نهاده شده ؛ يعنى كه انسان علت غائى تاريخ است . و چنين مى نمايد كه تاريخ به مثابه يك كل حقيقى است كه اديان و مذاهب و عقايد و آراء بشرى علت فـاعـلى آن هـسـتـنـد، چـرا كـه بـخشى از حوادث خاستگاهى فكرى ـ عقيدتى دارند كه طبعا بـراى شـنـاخـت آن حوادث بايد مصدر آن را شناخت و اين مهم مستلزم يك كار تحليلى است و نه نقلى .
تـاريـخ نـقـلى كـارش هـمـان نـقـالى اسـت و احيانا گرفتن پندى و دادن اندرزى ! آنچه سـرنـوشـت سـاز اسـت ، بـيـان تـحـليـلى است كه البته رسالتى بس عظيم است و دانش گسترده و بصيرت و بينائى ژرفى را مى طلبد.
پي نوشت ها

1- ابوريحان بيرونى / آثار الباقيه ص 19.
2- مـحـمـود ـ افـتـخـار زاده / روش شـنـاخـت سـنت و تاريخ اسلام (تهران ، رسا، 1362) 27، 28.
3- ن . ك : صـادق آئيـنـه ونـد / عـلم تـاريـخ در اسـلام (تهران ، وزارت ارشاد، 1360) ص 33 به نقل از: كافيجى / المختصر فى علم التاريخ . + افتخارزاده / پيشين . بـررسـى واژه تـاريـخ در زبـانهاى زنده دنيا ص 25، 26،27، 28.
4- آئينه وند / همان .
5- همان .
6- همان .
7- همان 35.
8- همان 35 به نقل از: علم التاريخ عند المسلمين ، ص 759.
9- همان 18 به نقل از: الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ ، ص 44.
10- همان 18 به نقل از: سيوطى / الشماريخ فى علم التاريخ ، ص 13.
11- هـمـان 18، 19 بـه نـقـل از: ظـهـيـر الديـن مـرعـشـى / تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ، ص 5 ـ 8.
12- همان 18 ـ 19 به نقل از: ابن خلدون / مقدمه ، ترجمه گنابادى ، 1/12.
13- همان 20 به نقل از: محمد على مدرس / ريحانه الادب 1/31 ـ 33.
14- عـلى اصـغـر حـلبـى / تـاريـخ تـمـدن اسـلام ص 334، بـه نقل از: كشف الظنون 1/212.
15- ن . ك : فرهنگنامه شريعتى ص 88.
16- ن . ك : افتخار زاده / پيشين 22، 23، 24.
17- الشيعه و فنون الاسلام ص 64.
18- ن . ك : محمد ابراهيم آيتى / ترجمه تاريخ يعقوبى / مقدمه مترجم 1/11.
19- ن . ك : دكـتر محمد معين / فرهنگ فارسى معين (6 جلدى ) (تهران . اميركبير. 1354) 1/1001.
20- علم تاريخ در اسلام ص 101.
21- علم تاريخ در اسلام ص 27.